<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وزوان، VAZVAN, vazvan</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/</link>
<description>وزوان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 13 Oct 2008 07:42:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>اطلاعیه پیتر آلفرد آلن در کل شهر پیچیده بود. بلیط رفت و برگشت به مریخ و دیدن مریخیها. بلیط مبلغ کمی نبود، کمی بیش از درآمد ۷ سال یک کارمند. روز حرکت ممکن بود کسی غذا بر ندارد ولی نبردن دوربین محال بود. بازدید کنندگان مریخ در داخل یک قفس که احتمالا به خاطر محافظت از مریخیها بود قرار داشتند. آنها با چشمها و دهان خیلی باز به موجودات عجیب و غریب آن سوی قفس نگاه می کردند.پس از بازدید بازدیدکنندگان با نگاههای تشکر آمیز به پیتر آلفرد در صف سوار شدن به کشتی فضایی قرار گرفتند. به هنگام برخاستن کشتی فضایی، کاغذهای کوچک تبلیغ برپایی سیرک موجودات زمینی در مریخ توسط پیتر آلفرد آلن هنوز در هوای مریخ می چرخید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 07:42:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاک آشنا</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطورید؟ چه خبر از وزوان؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا الان خصیلها را و ارزنها را در خیابان ریخته اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آیا هنوز موتوری هست که برود خاک بیاورد برای خاک دادن به شیره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا هنوز پیرزنهای دهنو کنار قلعه دهنو عصرها می نشینند به نظاره کسانی که با خر از نیاله و مرغزار بر می گردند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آیا هنوز کسی برای &quot;موهود&quot; می رود؟ آیا بوی کاهگل از باغستون می آید؟ آیا هنوز از زیر &quot;آخوره&quot; کاهگل جوی خون راه می افتد؟ آیا هنوز پیرزن همسایه از این بابت غرولند می کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آیا هنوز &quot;کل برات&quot; صبح ها به اذان فریاد می کند؟ آیا هنوز می گوید &quot;نماز جمعه آرو، در مسجد جامع دَ بر پا گرده. از کلیه برادراان و خواهران در این نماز جمع شرکت بکرده&quot; آیا هنوز سر شب زنها از مسجد با صورت گل انداخته بر می گردند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا هنوز کسی به &quot;یونجه&quot; می رود؟ آیا هنوز کسی در کنار دیوار تربیت بدنی درس می خواند؟ آیا هنوز دختران با چادر مشکی از مدرسه می آیند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا هنوز بچه ها می گویند سر صف؟ ایا هنوز بچه های ریزه در اول صف بازگشت از مدرسه با عجله در کوچه ها تاب می خورند؟ ایا هنوز معلمها از نشستن در کنار شهرداری سیر نشده اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه چقدر دلم تنگ شده برای چهار چوب دری که مادرم از آن سرک می کشد. به کوه کرو که تا درست به وزوان نرسم گاوی نشسته نخواهد شد. به آن تاکسی تلفنی که همیشه مردد بوده ام از رفتن با او یا لذت پیاده رفتن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم تنگ شده برای رضا تراب خان که هنوز در تکاپوی دارالقرآن است. چقدر دلم برای حاجی کمال تنگ شده که همیشه پشت کله قندهای مغازه اش پیدا نیست. چقدر دلم برای &quot;مهدی&quot; &quot;محمد&quot; و تک تک مردم وزوان تنگ شده است. آیا هنوز جانعلی نانوایی دارد؟ آیا هنوز دیوارهایی که من در آنها یادگاری نوشته ام هستند. آیا بالاخره کسی فهمید که از زیر گذر که بیرون می آیی باید بپیچی دست راست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری می دانم. هنوز زندگی آنجا جریان دارد سالم و سرحال. مثل مردش. مثل ماه رمضان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 19:20:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزه</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی متاسفم با وجودی که من به شما خواننده گرامی احترام می گذارم، ظاهرا نمی توانم مطالب را به موقع بنویسم و این صرفنظر از با ارزش بودن یا نبودن آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال این یکی از ویژگیهای بد ما ایرانیهاست. به سختی برنامه پذیر هستیم و حداقل من یکی که ذهنم با کوچکترین جریانی مواج می شود و می خواهد از همه چهارچوبها بزند بیرون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا مدت کمی را به خودم و خانواده تعطیلات دادم. و مدتی را در طبیعت سیاحی کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از افتتاح دانشگاه جامع علمی کاربردی میمه خیلی خوشحال شدم و امیدوارم این اتفاق در وزوان هم بیفتد. برای این اتفاق لازم است حداقل ۳ استادیار عضو هیئت علمی دانشگاههای دولتی پا پیش بگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینکه زندگی در جریان است با بالاها و پایینها و اینکه به تازگی فهمیده ام فراین تنبلی روزی به ناگهان گریبان اربابش را خواهد گرفت، گرفتنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینکه ماه روزه در راه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطعا هر یک از ما می توانیم شب قدری داشته باشیم. اگر قدر خود را بدانیم. و اینکه یکی از ارزشهای زیبای هر انسان آزادیست و چه آزادی بهتر از آزادی از خوردن و ... و آزادی از خود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صمیمانه از خدا می خواهم که به ما توفیق بیداری در سحرگاهان دهد و توفیق روزه داری تا شامگاهان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امید که قدر خود را بدانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستتان دارم مردم گندمگون پرتلاشی که کمتر از شما ادعایی دیده ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 17:12:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رجب</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سلام&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بچه که بودم ماههای قمری بیشتر برایم اسم افرادو تداعی می کرد. مثلا رجب منو یاد &quot;رِجبَعلی&quot; می انداخت. مرد باصفای جنوبی که اومده بود وزوان. میوه فروش بود و چند سالی هم میشه که مرحوم شده با فرزندانی محترم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اون زمانها مثل الان قضیه ماههای غیر از محرم و رمضان جدی نبود. الان که مدتیه مراسم اعتکاف هم از سنتهای جوانترها شده. راستی میدونید فاصله جوانترها با خدا می تونه کمتر باشه؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امشب هم که شب آرزوهاست. آرزو کنید. دعا کنید که به نظر من اون هم یک آرزوست. این یک واقعیت روانشناسیه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من از کسی شنیدم که می گفت &quot; همه آرزوها یک روزی براورده می شه. پس مراقب آرزوهامون باشیم&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شاد باشید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 21:12:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آب</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفم از اینهمه دیر نوشتن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و متاسفم از گرفتاریهایی که ظاهرا برای برخی از دوستانم در بخش بوجود آمده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هزاران آرزوی خوب برای مردم گندمگون منطقه ام که این روزها روی در زردی گندمها دارند. تا به حال شنیده اید که آب مایه حیات است. این مایه حیات دارای خواصی عجیب است. مثلا ان را در رادیاتور ماشین می ریزند نه به خاطر ارزانی آن بلکه به خاطر آنکه بهتر از آن نیست. اگر اقیانوسها نبودند امکان حیات در زمین نبود. طب همیو پتی به نظر تا انجا که من فهمیده ام مبتنی بر خواص آب است و هزاران روایت مختلف از زندگی. با بالا رفتن سن تمایل به نوشیدن آب کم می شود و این در حالیست که در منطقه ما به جای آب بیشتر از چای استفاده می شود که مطلقا همه خواص شیمیایی آب را ندارد. نوشیدن چندین لیوان آب در روز باعث ایجاد نشاط و سلامت پوست و خوب فکر کردن می شود. حتی خوردن آب به هنگام سرما خوردن باعث از بین بردن عوامل بیماری می شود. به هر حال از من به شما نصیحت در این تابستان هر جا که رفتید در بیرون از خانه ظرف آب خود را به همراه داشته باشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب منطقه ما قبل از لوله کشی آب کوهرنگ هم آب مناسبی برای نوشیدن بود با سختی حدود ۳۰۰ البته کمی شور بود به طوریکه اگر کسی مدتی از آب معدنی استفاده می کرد شوری آن را حس می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدایا هر چه فکر می کنم اسم آن کسی که با لندرور شهرداری مسول کلر زنی به آب بود را یادم نمی آید. وای یعنی تا چند سال حداکثر ما در اذهان باقی خواهیم ماند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب کشاورزی وزوان هم عمده اش از قنات است . قناتی که سال ۱۳۷۲ جزء آثار ملی کشور ثبت شده است. یکی از منحصر به فرد ترین قناتهای دنیا با دارا بودن مخزنی زیرزمینی. رشته چاههای این قنات از میمه می گذرد و برخی مردم میمه در مسیر قنات با حفر چاههایی احتمالا غیر مجاز باعث تاثیر در آب خروجی قنات شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دانسیته ما آدمها تا قبل از آنکه بترسیم و خودمان را از ترس منقبض کنیم کمتر از آب است و این دلیل کافی است برای غرق نشدن. من بچه که بودم داخل آب &quot;سر او چر&quot; که مظهر قنات بود فرو می رفتم و چند ثانیه طول می کشید و از داخل آب به بیرون پرتاب می شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قنات دیگر  &quot;قنات نوه&quot; هم قناتی بود ظاهرا جدید که عمرا خروجی آب آن به پای قنات وزوان برسد. در گذشته از آب  این قنات برای شستن و غسل مردگان استفاده می شد. آن زمان اگر صابون شستن مرده ای را آب می برد بر این اعتقاد بودند که میت ادم کار درستی است. و احتمالا در زمان زنده بودن کفش جلو پایش می چرخیده است. من تصویر مبهمی از سیدی محترم به یاد دارم به نام &quot;آقا طالب&quot; کاش روزی یکی به من بگوید فرزندان این سید الان چه کسانی هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب دیگری هم هست: &quot;استار&quot;= استخر. این آب در کنار جاده سید حاجی (س) قرار دارد. به واسطه بالا بودن سطح آب زیر زمینی منطقه دهنو و نیاله و مرغزار چشمه های فراوانی در آنجا می جوشد. از قبل این چشمه ها هم یک مرداب شکلی پر از نی هم اندک آبی دارد برای آبیاری نیاله و اطراف آن. منتها قبل از استفاده از آن آب آنرا بند می کنند. آب دیگری هم هست: آب ویرو این آب هم از چند چشمه می جوشد. دختران دهنو معتقدند که از این چشمه ها بارها  افعی شاخداری بیرون آمده  است. این داستان را وقتی مادر شدند با آب و تاب برای فرزندانشان تعریف می کنند. تصور کنید چشمهای از حدقه به در آمده در اتاق نیمه تاریک را که به دهانی دوخته شده است. مردم منطقه ما بر این باورند که وقتی از مار در مجلسی اسم برده شد ۴۰ بار نامش گفته می شود. این یکی را هم ببینید آب &lt;A href=&quot;http://babgorda.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نیاله&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب جای دیگری هم هست ۳۰۰ متر زیر زمین در هفت هشت مزرعه که به اسم چاه معرفند. از چاه مظلوم گرفته تا چاه تهرونیا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنده دار ترین مطلبی هم که امروز شنیدم در مورد آب بود. اخبار ساعت ۸ رادیو گفت دانشمندان ژاپنی خودروی ساخته اند که به جای بنزین از آب استفاده می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر بلند باشید و پایدار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزودی می نویسم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>سلام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزتان مبارک. امیدوارم که سال جدید برایمان مبارک باشد. به هر حال مبارک از ریشه برکت است و برکت خیری فراوان است که قطعا از خیری فرا بشری باید برسد. من که بسیار آرزومندم بتوانم با تغییراتی بسیار ناچیز، تغییرات بزرگی رادر خودم ایجاد کنم تا اینکه به خودم برسم. این ما هستیم که از خودمان گاهی دور می شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوشحالم. زمانی که با اسم کذایی علی توانا نوشتن در این وبلاگ که به تعبیر یکی از دوستانم با انشا نویسی در مورد وزوان را شروع کردم یکی از افکارم این بود که در مورد وزوان عکس هم قرار دهم. شعر هم از زبان وزوانی بنویسم. الان این اتفاق دارد می افتد. منتها من هم این پشت از نوشته ها و عکسها و شعرهای دوستانم در مورد وزوان لذت می برم. شرمنده که من خیلی دیر می نویسم . شرمنده که وبلاگم خیلی ساده است. شرمنده که گرافیکی در کار نیست. ولی به لطف دوستانم که یکی یکی دارند زیاد می شوند مطالب خوب و ارزشمندی  نوشته می شود که رفته رفته باید من لُنگ را برای انداختن آن هم با افتخار مهیا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که بتوانیم روز به روز برای پیشرفت خودمان و منطقه مان گام برداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز دیگر به نظر من بهترین روزهای سال شروع می شود. شما تا به حال تجربه مطالعه زیر درخت سنجد را زمانی که شکوفه زده و نسیمی می وزد داشته اید؟ و این درست مصادف باشد با حرکت آرام یک حشره کوچک در لابلای کلمات کتاب شما؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا شما تجربه حضور در یک شب با اوج بخشش ماه و فرو رفته در مهتاب را در کنار جوی آب و در حالیکه با بیل خار و خاشاک را از روی آب برمی دارید داشته اید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یا اینکه در یک شب تبدار زیر نور لامپ در یک فضای سبز با یک پتوی ارتشی درس خوانده اید و در حالیکه صدها پشه در اطراف لامپ در گردش باشند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همه اینها را به همراه درست زمانی که از تهران با اتوبوس سحر به وزوان می رسیدم و بوی عطر سنجد با صدای اذان کل برات در هم آمیخته بود و  شوق دیدار مادر و پدرم چشمانم را لبریز و گونه هایم را خنک کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز دیگر باز زمان اینهایی که گفتم از راه خواهد رسید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما از داشته هایمان لذت ببریم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیک و نوشابه</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم رفت. کاش این طور بار آمده بودم که بگویم یک فردای نو در پیش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال. انتخابات هم آمد و رفت. با آرزوهای بسیار خوب برای کشورم و مردم مهربانش امیدوارم که نتیجه آن به نفع مردم باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر بود. هوا به نظرم کمی تب داشت، شاید هم گرد و خاک باد سرگردان باعث شده بود که من آنگونه تصور کنم. ضرباهنگ گامهایم و چشمهایم به این سو و آن سو می رفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زیر چادر پشت یک وانت سفید یا شاید سفید، پیرمرد که الان دیگر باید احترامی داشته باشد نشسته بود با یکی دیگه. دستهای بزرگ و سفنه بسته اش اصلا به جثه نحیفش نمی آمد ولی آنها به اندازه هفت تا سن پیرمرد تلاش کرده بودند. لیوان بستنی انگار خجالت زده از هیبت دستها در لابلای دستهای پیرمرد فشرده بود. اصلا چرا پیرمرد؟ کمی خاک و خیلی چروک بر روی صورت از آفتاب. واقعا اینها بودند که من فکر کردم او پیرمرد است. نه او پیرمرد نبود. فقط نگاه پیری داشت. نگاهی که نمی دانم چطور این وزنش را دیگران حس نمی کردند. او خود را خلاصه کرده بود. خلاصه در کار و تلاش. حالا هم که یکی شاید از سر شنگولی یا اربابی او را یک چکه بستنی مهمان کرده بود. آن هم پشت یک وانت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خوبی می شد از آن دستها فهمید که رغبتی به خوراندن ندارند. اصلا نه اینکه دستها نا توان باشند. او میلی به خوردن نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سال دیگر هم خواهد آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی در این قسمت از زندگی که اینگونه با تلاش و محنت گذشته است اگر فرزندانش به جای &quot;کیک و نوشابه&quot;* به دست بوسی و تلاش سپری شود جبران می شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* از خوراکیهای لذت بخش کودکی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسبند</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از مراسم بسیار جالبی که من از بچگی به یاد دارم &quot;اسبنده خوانی&quot; است. تقریبا ۱۰ روزی مانده به عید عده ای از بچه ها با هم سر شب می رفتند و پشت درهای بسته با صدای بلند یکی می خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;اسبنده و موسبنده&quot;=اسفند است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و  بقیه جواب می دادند: &quot;اهو بله اهو بله&quot;= آهان! بله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;گردش گا و گوسفنده&quot;= موسم گردش گاوها و گوسفندان فرا رسیده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه: &quot;اهو بله اهو بله&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;صدا غر غر بزغاله ایه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;نالبکی پر از ترشاله ایه&quot;= نعلبکی پر از برگه هلو خواهد آمد. این را می گفتند که صاحبخانه حواسش به مزد دادن این اسبند خوانان باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; صدای عرعر سول ایه&quot;= صدای ناودانی که در آن آب باران زیاد در حال خارج شدن است می آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;هر کی بزان پور بو&quot; = هر کس پسر زاده باشد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;پا کل کرش پر چر بو&quot;= پای مطبخش هم پر از بول خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot; هر کی بزان دت بو&quot;= هر کس دختر زاده باشد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;تاق کیش جی سور بو&quot;= سقف خانه اش هم سرخ خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;مشدی هاما شمایی&quot;= مشدی ما شما هستی - اشاره به صاحبخانه-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو  بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot; از باغ شا می یایید&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دهها بیت دیگر که زیاد و کم می شد. البته آن بالا به تناسب اولاد پسر یا دختر صاحبخانه جای آنها در شعر عوض میشد. و در پایان تک خوان اینگونه می خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;یه خری خریده بودم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; - اهو بله اهو  بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot; یه چوبش زدم نمی رفت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو  بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;دو چوبش زدم نمی رفت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اهو بله اهو  بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; یه چیزیش بدید تا برد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آخری را همه می خوادند. و صاحبخانه هم ظرفی پر از سنجد یا تخمه و آجیل به آن جماعت می داد. بدون آنکه بچه ها را بشناسد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال این قسمتی از زیباییهای بهاری بود که در انتظارش بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهاری باشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 13:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثلهای زبان مادری</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم آنجایی که هستید آسمانتان بهاریست یا زمستانی. ولی هر جا که هستید آسمان دلتان بهاری باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گندم رو تپو و او رو چا&quot; = گندم داخل تپو است و آب در چاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی قوتمان و آبمان فراهم است و نیازی به نگرانی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبیه این ضرب المثل: &quot;وادم رو لپم و سرنام د قدم&quot;=بادم در دهانم و سرنایم در پر شالم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی اینکه هم سرنا دارم و هم می توانم بزنم. پس به کسی محتاج نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش چند تایی ضرب المثل هم هست که من هر بار می شنیدم خنده ام می گرفت. ظاهرا قدیمیها زیاد خودشان را در قید نزاکت هم نمی دانستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خری امونه خو د نالبندش انگسه&quot;= به خری می ماند که به نعلبندش نگاه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظاهرا این چهار پایان از نعل زدن خوششان نمی آمده و آن نگاه نا خوشایند را به نعلبند می کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مقزهش کرده&quot;= مگسی شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حمار زمانی که به از دست مگسها عاجز می شود خود را در خاک رها می کند و چند باری غلط می زند. خواه با  یا بی پالون. این مثال غیر مودبانه در مورد افرادی که ناگاه عصبانی می شدند گفته می شد. البته معادل فارسی آن ظاهرا کسی را نمی رنجاند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;امشو نونشش کوَ بگیخا&quot;= امش نانش را باید سگ بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی از شام خبری نیست و شامش به سگ بخشیده خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;این ابی دِ ورف نچورنه&quot;= ایشان دیگر به برف بول نخواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی اینکه مردنیست و زمستان از فیضشان محروم است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;علی عباس&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را زمانی دیگر هم نوشته بودم. خدا رحمت کند. علی عباس نامی بود بسیار ساکت و مودب منتها این بنده خدا موقع تعزیه خوانی چوبی بر می داشت و  بچه ها را ساکت می کرد یا جایشان را عوض می کرد. کمی بعد یعنی حتی زمانی که او هم زنده بود به کسانی که بدون آنکه نقش مهمی در سیستم داشته باشند خود را وارد آن می کردند و در عین حال می خواستند منشا اثر باشند می گفتند &quot; علی عباس&quot; مثلا هیئت ... امسال پر از علی عباس بود. یا یارو خیلی علی عباسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاد باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Feb 2008 14:30:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی</title>
<link>http://khake-ashena.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته ام. خیلی. نه از کار که از بی مهریها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فقط این جمله کمی مرا آرام کرد. &quot;خدا می بیند بنده هایش را&quot; مدتیست دیگر جمله هایم توان افاده معنی های درونیم را ندارند. نمی دانم. خسته شده ام بس که دیده ام پدر، پیر تر و لاغر تر می شود و من هم مثلا تکیه گاهش فربه تر و بزرگتر. عجب داستان مسخره  ای دارد این زندگی. کلاه برداری. دروغ گویی ظلم. مدتیست دارم دوست داشتنهایم را احتکار می کنم سعی می کنم سر دیگران داد بزنم. سعی می کنم پرخاشگر باشم. ولی خوب لعنتی این منِ عوضی زود یادش می رود. خوب که فکر می کند چیزی بابت نفرت نمی یابد. باز هم آن دوست داشتن های مسخره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب تا صبح خوابیدم. تا خود صبح. از خواب که بلند شدم اخمهایم کمتر بود. زنگ موبایلم را مدتیست خفه کرده ام. خیلی از آن بابت راحتم. ولی باز چندتایی از زیر دست صدای قطع شده  موبایلم هم فرار کردند. چند صفحه ای کتاب خواندم. چند تایی هم لقمه نان و پنیر. رفتم مستقیم سر کلاس. چند بار از یک بادکنک مثال زدم. یکی از بچه ها گفت &quot;استاد تا این بادکنکو نترکونید دست بردار نیستید&quot; من و بچه ها خندیدیم برای چند لحظه. بعد از کلاس باز تجربه اندوزی می کردم. جملات باز ناتوان از افاده معانی. کمی بعد راه افتادم بعد از امضا کردن چند نامه که به خانه بیایم. فکر کردم که شاید باید باز از خودم بروم سراغ یک علی توانای جدید. ولی متاسفانه فهمیدم که من چندباری که از خودم رفته ام فکر می کردم که رفته ام. من از خودم فرار می کردم . خودم را با آن اخلاق گند و آنهمه مشکلات تنها می گذاشتم. توی راه فکر کردم که فرار اشتباه است باید بمانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من الان اینجا ایستاده ام تا &quot;خودم&quot; این مشکلات را حل نکند و نیاید من تکان نمی خورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط لطفا مطالعه کنید. بخندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا ما را دوست دارد و می بیند ما را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2008 17:44:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khake-ashena&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>khake-ashena</dc:creator>
<guid>http://khake-ashena.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
