امروز هم رفت. کاش این طور بار آمده بودم که بگویم یک فردای نو در پیش است.
به هر حال. انتخابات هم آمد و رفت. با آرزوهای بسیار خوب برای کشورم و مردم مهربانش امیدوارم که نتیجه آن به نفع مردم باشد.
عصر بود. هوا به نظرم کمی تب داشت، شاید هم گرد و خاک باد سرگردان باعث شده بود که من آنگونه تصور کنم. ضرباهنگ گامهایم و چشمهایم به این سو و آن سو می رفتند.
در زیر چادر پشت یک وانت سفید یا شاید سفید، پیرمرد که الان دیگر باید احترامی داشته باشد نشسته بود با یکی دیگه. دستهای بزرگ و سفنه بسته اش اصلا به جثه نحیفش نمی آمد ولی آنها به اندازه هفت تا سن پیرمرد تلاش کرده بودند. لیوان بستنی انگار خجالت زده از هیبت دستها در لابلای دستهای پیرمرد فشرده بود. اصلا چرا پیرمرد؟ کمی خاک و خیلی چروک بر روی صورت از آفتاب. واقعا اینها بودند که من فکر کردم او پیرمرد است. نه او پیرمرد نبود. فقط نگاه پیری داشت. نگاهی که نمی دانم چطور این وزنش را دیگران حس نمی کردند. او خود را خلاصه کرده بود. خلاصه در کار و تلاش. حالا هم که یکی شاید از سر شنگولی یا اربابی او را یک چکه بستنی مهمان کرده بود. آن هم پشت یک وانت.
به خوبی می شد از آن دستها فهمید که رغبتی به خوراندن ندارند. اصلا نه اینکه دستها نا توان باشند. او میلی به خوردن نداشت.
چند سال دیگر هم خواهد آمد.
راستی در این قسمت از زندگی که اینگونه با تلاش و محنت گذشته است اگر فرزندانش به جای "کیک و نوشابه"* به دست بوسی و تلاش سپری شود جبران می شود؟
* از خوراکیهای لذت بخش کودکی!