انگار این قضیه شنبه آپ شدن فعلا منتفیه. شرمنده به هر حال.
زمانی یکی از کارمندان دانشگاه به من گفت: "سال به سال دانشجوهایی که میاند دانشگاه کوچیکتر می شند. امسال دیگه واقعا یه مشت بچه اومده دانشگاه!"
شاید ما هم به این مطلب برخورده باشیم. آیا واقعا آنها کوچک می شدند. هم بله هم نه.
آن کارمند از این غافل شده بود که هر سال از سال قبل بزرگتر می شود و هر سال مثلا ۱۸ یا ۱۹ ساله ها به دانشگاه می روند. خوب باید اختلاف سن او با دانشجوها هر سال بیشتر باشد. مشکل آن کارمند و بسیاری از ما در این است که همه چیز را حتی خوبی و بدی را با سنجه خود می سنجیم. گمان می کنیم ما همان جوان رعنای ۱۰ سال پیشیم و اين بقیه هستند که کوچک می شوند.
حقیقت تلخ دیگری هم هست. من یکی را می شناختم که معتاد بود. او در اتاقش را در خوابگاه قفل می کرد و هر روز تریاک می کشید. همه فهمیده بودند و زمانی که آنرا به رویش آوردیم از سر خیرخواهی به جد اعتقاد داشت که معتاد نیست و حاضر بود حتی آزمایش هم بدهد. بعدها فهميدم واقعا اين احساس پاك بودن را نسبت به خودش داشت.
آيا ما تنبليم؟ كلا!. بي همتيم؟ اصلا و ابدا. همه ما به نوعي اعتقاد به اين داريم كه اگر ارده كنيم چه و چه مي كنيم. و ما هيچ خصوصيت بدي نداريم. احساس مي كنيم موجود سراسر خوبي هستيم با نقاط ضعف اندك كه به راحتي قابل حلند.
من مي ترسم.
پر از اشكالم و نقص و احساس مي كنم كه چيزي نيستند و رفع شدنيند و اين در حاليست كه بقيه به شدت در حال كوچك شدند. آن نقايص همچنان با من.
بياييد در اين ماه خدا از خدا بخواهيم ما را همه را آنها كه از او مي خواهند و نمي خواهند را در اين كوچك شدنهاي سر سام آور كمك كند.
اميد به نجات و رحمت خصلت هر بنده ايست.
سربلند باشيد.
روز پدرانمان را هم گرامي بداريم.
سلام.
هفته پيش كه من طبق عادت اينجا نوشتم غافل شده بودم از اينكه آن هفته منتهي مي شود به روز مادر. و تازه ساعت 4 بعد از ظهر آن روز بود كه زنگ تقويم تلفنم به من ياد آور شد. به هر حال مادر به خاطر اين كه زن است و مهربان است و زيبايست و زحمت كش است و غمخوار است و از شيره جانش به فرزندش مي دهد و بخشنده است و در يك كلام مادر است. بايد هميشه و همه جا در يادش بود و مترصد به بهانه اي كه دستش را بوسيد و دستش را بوسيد و چشم در چشمان بيدار مانده اش در سالها برد و باز از آن چشمهاي خسته جان گرفت و راه و رسم زندگي را بياد آورد. و راه رسم زندگي را به ياد آورد كه تا يك عمر غلامش بود و غلامش بود و چشم به دهانش تا مگر باز هم بشنويي دعايش را برايت و تا مگر باز هم از دستش نوازش شوي حتي اگر در دهه چهارم زندگيت تازه وارد شده باشي.
مادر ها و زنها به نظرم سمبل زندگيند. نمي گويم زايش كه زندگي متعالي تر از آن است. و همه خوب مي دانيم كه زندگي مديون مادر است. آه چقدر روح افزايند آن نوازشهاي مادرانه و چقدر سخت است آن تقلاهاي مادرانه اي كه براي فرزندانش يك تنه و جثه اي نحيف در كارزار زندگي. من چند هفته پيش يكي از آنها را ديدم با قامتي خم شده كه بر پشتش پشته اي علف بود و داسي به طول 30 سانتيمتر كه عصايش بود. با خوشحالي ولي گام برمي داشت و شايد اگر به اوسلام مي كردي به قربان قدت مي رفت و نفس زنان از كنار رود عزيزش ميگذشت. قربان همه آن مهربانان كه من هرچه دارم از صدق صاف و دعاي خير مادرم است.
آن استرسهاي لعنتي دوران تحصيل وآن اطميناني كه به من مي دادي. " نه نه جون درسد خب بيخون قبول اگردي خاطرد جعم...".
پيروزي در پيشتان و دعاي مادران در پشتتان.
۰- این شنبه هاست که می گذرد و همانطور که بارها گفته ام این عمر ماست که می رود. به هر حال این حقیقتیست که ما کمتر به آن اعتنا می کنیم " آمده ایم که برویم"
۱- هفته پیش نتایج کنکور کارشناسی ارشد مشخص شد و قبولی برای عده ای که آرزوهای خود را به دانشگاه پیوند زده اند قطعا خوشحال کننده خواهد بود. امید که راه یافتگان به این دوره بتوانند موفق باشند و راه نیافتگان تلاششان را دوباره یا در مسیری دیگر به کار گیرند. اینکه بگویم مردم منطقه ما باهوش هستند شاید از این گفته تعصب به ذهن متبادر شود. منتها شیوه درس خواندن خیلی از آنها به گونه ای نیست که بتوانند از پس کنکور بربیایند یا به خوبی بر بیایند. راستش چیزی که همه به آن اذعان دارند این است که قبل از اینکه هوش بخواهد باعث موفقیت شود این پشتکار و جدیت است که باعث موفقیت می شود. به عنوان نمونه ما از ابن سینا به عنوان یک نابغه نام می بریم حال آنکه در زندگیش از کودکی تا مرگ یک لحظه تلاش و کوشش متوقف نشده است. پس خواهشی که از جوانان و معلمین منطقه ام دارم این است که روحیه مطالعه و جدیت در درس را در بین دانش آموزان افزاش دهند. قطعا یکی از پارامترهای مورد نیاز برای پیشرفت، وجود نخبگان علمی و فرهنگی در هر منطقه می باشد. واقعا یک سال ریاضت و سختی باعث راحتی و لذت یک عمر میشود. یک سال بخور نون و تره . یک عمر بخور نون و کره
۲- در بین برخی از محققین باوری هست مبنی بر اینکه ایده های خوب به محض اینکه عنوان شوند همزمان به ذهن چند نفر دیگر هم خطور می کند و برای همین آنها سریع ایده های خود را به نتیجه لازم می رسانند و حاصل آن را در مجلات علمی چاپ می کنند. من هم تا حدودی به این مطلب معتقدم. به همین خاطر تصمیم گرفتم هر چه ایده از وزوان و منطقه به ذهنم می رسد را در این سایت بیاورم. تقریبا مطمئن هستم که هیچ یک از تاثیر گذاران وزوان این مطالب را نخواهند خواند منتها به این امید خواهم نوشت که شاید باعث شود که این مطالب بارقه ای در ذهن آنها بیفکند و مطلوب حاصل شود. و از آنجا که دایره افکار هر کس محدود است خواهش می کنم شما هم از آنچه که باعث پیشرفت و رفاه است را بگویید و بنویسید. به عنوان شروع : بعد از صاف کردن دشت نیاله که باعث افزایش کارایی آن شد. اگر خیابان شهید جمالیان ( دهنو) به همان شکل بلوار تا سید صالح خاتون ادامه پیدا کند هم دسترسی به آنجا بهتر می شود و هم اهالی محترم اذان مسیرشان کوتاه تر می شود و هم باعث رونق بابت عبور رهگذران خواهد شد و هم اینکه رهگذری خواهد بود که گذر از آن به خاطر مزارع اطرافش طرب انگیز خواهد شد.
شاد باشید و سخت کوش
شاید یکی از سختترین کارها برای برخی نوشتن است ولی برای من نوشتن، عبارت است از نوشتن تصاویر ذهنی. قبلتر برای اثبات اینکه می توانم بنویسم سجع می گفتم یا حتی قصیده و غزل. زمانی به سبک محمود حکیمی می نوشتم و زمانی به سبک سعدی!. بعد تر از نوشتن برای درد دل کردن استفاده می کردم و مدتها این غده اشک گرفت و گریستن در نگرفت. به هر حال همه ما فراز هایی داشته ایم که همینطور نشیب هایی. با خودم گفتم بیایم از وزوان بنویسم که دیدم زهی خیال باطل. تصویر من از وزوان هیچ شباهتی به آن نداشت. مردم وزوان گاه شادند گاه غمگین ولی غم شادی تصویر من به هیچ کدام نمی ماند. وزوان زشت است و زیبا ولی این زشتی و زیبایی نوشته های من باز جور دیگری بود.
شاید به این دلیل بود که رفتم. و گرفتاریها مخصوصا برای من که نظم درستی ندارم و افکارم که هیچ جور مرا یاری نمی کردند.
ولی باز آمدم چون نوشتن در خاک آشنا را به همان دلیل که وزوان را و کودکیم را دوست می دارم دوست دارم. من در این مدت دوستانی پیدا کرده ام که از حال هم به نوعی خبر دار می شویم. این وبلاگ باعث شد که از دوستان میمه ای ام تا حرفی در می گیرد، سراغی از علی و بگیرم و یا هادی را از کاشان یا دهنو سراغ بگیرم و خیلی های دیگر را. این از لذت نوشتنی که گفتم شیرین تر است. در این دنیای مجازی دوستانی داشته باشی از آن آب و خاک از میمه و اذان و ونداده و وزوان.
من نتوانستم از آن لذتها چشم بپوشم. پس من باز آمدم. که بنویسم. از وزوان و از مردمش، نه برای آنها که برای لذت بردن خودمان و این ایده مشترک " خوبی خوب است" را خواه وزوانی باشیم یا نه را در نوشته هایم بیاورم و من هیچ رسالتی به نوشته هایم تحمیل نخواهم کرد. بگذار واژه ها هم گاه به دل خودشان کنار هم باشند.
نتیجه گیری اینکه من علی توانا هر شنبه تا زنده هستم و البته منظم (منظورم مشکلات تبدیل گرما به کار است) خواهم نوشت. و بسیار از این بابت هیجان زده هستم و خوشحال. و سپاسگزار همه خوانندگان که واقعا دوستشان دارم
همچنان بهاری باشید.
نمی دانم چرا ولی باز آمدم که از خاک آشنا بنویسم. و قطعا این اولین باری نخواهد بود که باز می رویم و می آییم.
پایدار باشید.