خیلی متاسفم با وجودی که من به شما خواننده گرامی احترام می گذارم، ظاهرا نمی توانم مطالب را به موقع بنویسم و این صرفنظر از با ارزش بودن یا نبودن آن است.
به هر حال این یکی از ویژگیهای بد ما ایرانیهاست. به سختی برنامه پذیر هستیم و حداقل من یکی که ذهنم با کوچکترین جریانی مواج می شود و می خواهد از همه چهارچوبها بزند بیرون!
تقریبا مدت کمی را به خودم و خانواده تعطیلات دادم. و مدتی را در طبیعت سیاحی کردیم!
از افتتاح دانشگاه جامع علمی کاربردی میمه خیلی خوشحال شدم و امیدوارم این اتفاق در وزوان هم بیفتد. برای این اتفاق لازم است حداقل ۳ استادیار عضو هیئت علمی دانشگاههای دولتی پا پیش بگذارند.
و اینکه زندگی در جریان است با بالاها و پایینها و اینکه به تازگی فهمیده ام فراین تنبلی روزی به ناگهان گریبان اربابش را خواهد گرفت، گرفتنی.
و اینکه ماه روزه در راه است.
قطعا هر یک از ما می توانیم شب قدری داشته باشیم. اگر قدر خود را بدانیم. و اینکه یکی از ارزشهای زیبای هر انسان آزادیست و چه آزادی بهتر از آزادی از خوردن و ... و آزادی از خود.
صمیمانه از خدا می خواهم که به ما توفیق بیداری در سحرگاهان دهد و توفیق روزه داری تا شامگاهان.
امید که قدر خود را بدانیم.
دوستتان دارم مردم گندمگون پرتلاشی که کمتر از شما ادعایی دیده ام.
یکی از مراسم بسیار جالبی که من از بچگی به یاد دارم "اسبنده خوانی" است. تقریبا ۱۰ روزی مانده به عید عده ای از بچه ها با هم سر شب می رفتند و پشت درهای بسته با صدای بلند یکی می خواند:
"اسبنده و موسبنده"=اسفند است...
و بقیه جواب می دادند: "اهو بله اهو بله"= آهان! بله...
-"گردش گا و گوسفنده"= موسم گردش گاوها و گوسفندان فرا رسیده است
بقیه: "اهو بله اهو بله"
- "صدا غر غر بزغاله ایه"
- اهو بله اهو بله
- "نالبکی پر از ترشاله ایه"= نعلبکی پر از برگه هلو خواهد آمد. این را می گفتند که صاحبخانه حواسش به مزد دادن این اسبند خوانان باشد.
- اهو بله اهو بله
-" صدای عرعر سول ایه"= صدای ناودانی که در آن آب باران زیاد در حال خارج شدن است می آید.
- اهو بله اهو بله
- "هر کی بزان پور بو" = هر کس پسر زاده باشد،
- اهو بله اهو بله
- "پا کل کرش پر چر بو"= پای مطبخش هم پر از بول خواهد بود.
- اهو بله اهو بله
- " هر کی بزان دت بو"= هر کس دختر زاده باشد،
- اهو بله اهو بله
- "تاق کیش جی سور بو"= سقف خانه اش هم سرخ خواهد بود.
- اهو بله اهو بله
- "مشدی هاما شمایی"= مشدی ما شما هستی - اشاره به صاحبخانه-
- اهو بله اهو بله
- " از باغ شا می یایید"
- اهو بله اهو بله
و دهها بیت دیگر که زیاد و کم می شد. البته آن بالا به تناسب اولاد پسر یا دختر صاحبخانه جای آنها در شعر عوض میشد. و در پایان تک خوان اینگونه می خواند.
-"یه خری خریده بودم"
- اهو بله اهو بله
- " یه چوبش زدم نمی رفت"
- اهو بله اهو بله
- "دو چوبش زدم نمی رفت"
- اهو بله اهو بله
-" یه چیزیش بدید تا برد"
این آخری را همه می خوادند. و صاحبخانه هم ظرفی پر از سنجد یا تخمه و آجیل به آن جماعت می داد. بدون آنکه بچه ها را بشناسد.
به هر حال این قسمتی از زیباییهای بهاری بود که در انتظارش بودند.
بهاری باشید
سلام
چه مي كنيد با اين گرما؟ به هر حال اين گرما ادامه دارد و ملال آور تر خواهد شد وقتي كه بايستي در زير آن مشغول برداشت حاصل باشي.
بلاگر جديدي هم به جمع وزوان نويس ها اضافه شدند كه ضمن خوش آمد برايشان آرزوي موفقيت دارم. اميد كه بتوانيم از مطالبشان لذت ببريم. ايشان اگر اشتباه نكنم عنواني كه براي لوگوي سايتشان انتخاب كرده بودند "يك كاسه كاچي داغ" بود و در شعري هم كه نوشته بودند باز اگر اشتباه نكنم اشاره اي به كاچي و كاچي خواري كرده بودند.
در مورد اينكه ما متصف به صفت كاچي خواري هستيم داستاني نقل شده كه برايتان مي گويم.
گفته مي شود در زمانهاي دور مي خواستند اهالي منطقه دور هم جمع شوند و صحراهاي اطراف را براي چراي احشام ميان آباديها تقسيم كنند. و در جمع بزرگان هر آبادي بزرگي از وزوان نبوده است كه گويا مشغول خوردن كاچي بوده اند و از اين مهم باز مي مانند و از صحراهاي اطراف بهره اي نمي برند. ظاهرا اين مساله باعث شده است كه نه تنها مردم وزوان از صحرا بهره اي نمي برند بلكه صفت كاچي خوار نيز از دل اين داستان برايشان خلق مي گردد.
به نظر من و بسياري چنين جلسه اي نمي تواند وجود داشته باشد. چرا كه وزوان نه به خاطر شركت نكردن بزرگانش در آن جلسه كذايي كه به خاطر احاطه شدنش توسط آباديهاي ديگر فاقد صحراست. به نظر شما اگر مثلا در آن جلسه صحراي "گزر تو" ميمه را به وزوان مي دادند. لابد لازم بود براي استفاده از آن چوپانهاي وزوان گله شان را از وسط ميمه ببرند آنجا!!
من و بسياري از جمله بلاگر جديدمان اين صفت را جدي نمي گيريم. مثلا به شوخي دوستان ميمه اي و وزواني جاده وزوان -ميمه را كاچيران يا كاچيلو ناميده اند. مدتهاي مديديست كه در وزوان كسي كاچي نپخته است و يا من نديده ام. در حاليكه در ميمه و اطراف بابت هر تجديدي پسر بچه اي مجمعه كاچي به راه است و انگشتان دختركاني براي خوردن آن.
منتها نظر شخصي من در مورد اين اوصاف اين است كه افرادي هستند ولو اندك كه از اين اوصاف دلگير مي شوند و يا عده اي با آن آنها را نيشخند مي كنند. براي همين من به احترام آن عده هيچگاه علاقه اي ندارم كه وارد اين موضوعات شوم. پس از دوست عزيزم و ساير عزيزاني كه در اين وادي قلم مي زنند! (من هميشه از كاربرد فعل قلمزني براي نوشتن خنده ام گرفته است) به عنوان يك كوچكتر تقاضا دارم وارد اين قبيل مسائل نشوند. قطعا جملات شكيلتر و زيباتري هست كه مي شود از آنها گفت و در لوگو به كار گرفت كه انرژي زا باشد و موجب كدورت كسي هم نشود.
بلاگر ديگري نيز از دانشگاه پيام نور وزوان نيز بلاگي دارند كه مطالب كوتاه و مفيدي دارند. براي ايشان و همه دانشجويان در محيط مقدس دانشگاه آرزوي موفقيت مي كنم. راستش با ديدن اين بلاگ ياد دانشجويان كوشاي آن دانشگاه افتادم. آمار قبولي فوق ليسانس و فعاليتهاي فوق برنامه دانشجويان آن دانشگاه از بسياري از دانشگاههاي پيام نور پيشي گرفته است. اميدوارم پيروزيها و موفقيتهايشان همچنان بر قرار باشد.
سربلند باشيد
اینها را که می نویسم برای بار دوم است. یک بار همه آنها موقع ارسال به طرز ناراحت کننده ای پاک شد.
ترس هم قسمتی از زندگیست. این را می شود در گفته ها و باورهایی که میان مردم وجود دارد هم فهمید. به نظر می رسد قبلترها شبهای بلند زمستانی چشمهای زیادی بودند که به دهان پدر یا پدر بزرگی بود که سر کیف بود و داشت به جای یاد کردن از جوانیها و گذشته اش گاهی شمه ای از یک داستان ترسناک بیان کند. داستانهایی که به سختی می توان مرز واقعیت و خیال را در آنها تشخیص داد. ولی خوب مثل فیلمها یا داستانهای تخیلی این به عهده شنونده است که از آن خوشش بیاید یا نه باورش کند یا نه.
از میان این داستانها من چند تایی را اینجا برایتان می نویسم.
جن و پری و " چل گیس" پای ثابت قصه های ترسناک بودند. این آخری موجودی بود که ظاهرا دارای موهای بلندی بوده و موهای بلندش صورتش را نیز پوشانیده بود. ظاهرا از جنس جنهای مونث بوده است. اعتقاد بر این بود که آنها در حمامها و جاهای خلوت هستند. مخصوصا جاها یا زمانهای خلوت حمام. آنها موجوداتی دو پا تصور می شدند که سم داشتند. کاری به کار آدم نداشتند ولی اگر آدم آنها را اذیت می کرد. مثلا آب جوش به زمین می ریخت یا بدون بسم الله آب بر آتش می ریخت آن موقع ممکن بود شخص دعایی شود یا جن زده. که رهانیدن شخص از آن وضع هم شیوه خاص خود را داشت. داستانیست شنیدنی با این مضمون که پیرمردی سحرگاهان به حمام میرود. آن موقع هم که حمام در قرق اجنه بوده و آنها پایکوبان و دست افشان پیرمرد را در میان می گیرند. پیرمرد هم شروع به پایکوبی می کند و با جنها دست افشانی می کند و با جام حمامش شروع به نواختن می کند. تا صبح که اجنه از حمام می روند و به پاس همراهی آن پیرمرد در بزمشان قوزش را از روی کولش برمیدارند. و این قصه به گوش پیرمرد قوزدار دیگری می رسد. او هم سحر گاهان دیگری به حمام می رود و تا جماعت اجنه سم دار را می بیند شروع می کند به دست افشانی. اجنه که آن روز یا شب در غم بودند از این شادی بی موقع عصبانی شده و قوزی را بالای قوز آن پیرمرد تاسیس می کنند. که می شود قوز بالا قوز. و آن داستان باز به گوش پیرمردان دیگر می رسد و آنها ترجیح دادند موقع حضور جنها در حمام جای دیگری باشند که تکلیف گریه و خنده مشخص است.
قبرستان و ترس از آن و تابوت هم ریشه در ترس قدیمی نوع بشر از مرگ دارد. شرط بندی قدیمی ها رفتن به قبرستان بوده یا غصالخانه. گفته می شود کسی سر شرط شب به قبرستان می رود. برای نشان کردن اینکه به آنجا رفته سنگ تیزی را در کنار قبری با سنگ دیگری به زمین می کوبد. غافل که این با این کوبیدن پر قبایش هم با آن سنگ تیز به زمین کوبیده می شود. او با آنهمه ترس و لرز و با دستپاچگی قصد رفتن دارد که قبای گیر کرده اش همه افکار ترسناکش را باز به یادش می آورد و از ترس قالب تهی می کند. دوستانش صبح دم بر مزار می بیندش و سنگ کوبیده بر قبایش را.
"حیش" هم موجودی سنگین بوده که بر روی آدم در حال خواب می افتاده. در اثر افتادن حیش شخص نه می توانست کلامی بگوید و نه تکانی بخورد. آن موقع می بایست او استغاثه کند و یا از ائمه کمک بگیرد تا حیش برود.
مار هم موجود مظلومی بوده و هست که گفته های زیادی از آن است. می گویند به خاطر این دعای منسوب به معصوم : "صد ساله شوی دار، تا نکشندت نمیری مار، شکمت سیر نشود ای حسن گاویار" نمی میرد و بعد از سالها افعی می شود با دو شاخ بر سر. می گویند اگر نقلی از مار شد. تا چهل بار از آن در آن نقل اسم برده می شود.
"بُل" یا رطیل هم که اعتقاد داشتند در کلون خانه هاست و دست ورارد شده به آن را به طرز کشنده ای نیش می زند. به هر حال اینها قسمتی از دلایلی بود که کودکان قدیم به خاطرش می ترسیدند. شاید هم تظاهر به ترسیدن می کردند و در دل به ریش راوی می خندیدند.
همیشه خندان باشید.
جناب آقای عباس رسولی کتابی با عنوان وزوان شناخت را بهار اخیر با نثری شیوا نوشته اند و منتشر شده است. در این کتاب تصویر دلنشینی از وزوان و فرهنگ مردمش قابل درک است. من به سهم خود از ایشان سپاسگزارم و تلاش می کنم تا نسخه ای از این کتاب را تهیه کنم و قسمتهایی از آنرا برای شما هم بخوانم.
"وقتی که من بچه بودم" مادرم یکی از ترسهای کودکیش که با خود برای بچه اش آورده بود سیل بود. آن روزها می گفت که نگران بود همیشه از اینکه رو به قبله "پائه کره" و اگر پائه می کرد گاه حتی گریه هم می کرد تا باران بند بیاید. و این حکایت باران و کانال باریکی که "دینو" و "محل بالا" را از هم جدا می کرد و سیل خروشانی که در آن کانال جا نمی شد، آنهمه خاطر مادرم را مکدر کرده بود. پیرتر ها حقیقتها و افسانه های زیادی از سیل دارند. مادرم می گفت موقع سیل مردم حتی لحافها و تشکهایشان را هم سر راه آن می گذاشتند و مردها ماموریت دیگری هم داشتند. بالا تر از وزوان به سمت میمه جایست به نام گشکن که موقع سیل عده ای باید جلو آب را از آنجا می گرفتند.
آن کانال باریک بعد از سالها عریض شد و دیگر کسی سیلی ندید. و کسی از پائه شدن روب قبله نگران نشد. منتها تنها چیزی که از آن دوران هنوز سر زبانهاست این است که اگر بخواهند از جربزه کسی بپرسند می گویند "یعنی گشکن بالاگیر هه؟" و این ضرب المثل شیرین که در باطن خود طنزی دارد هیچ نشانی از آن سیلابها دیگر ندارد. و البته رودخانه خشکیده ای که در وزوان جاریست و کاربرد اخیری که پیدا کرده است. پخت و پز نذری هیئت ابولفضل (ع) و شیفتگان است. که من همیشه آن تصویر را در یاد دارم:
پیاده ای و کتفهایت از زنجیر زدن کوره دردی مبهم دارد و زنجیری که تازه یاد گرفته ام دسته آن را از زبر کمر بندم رد کنم با گامهایم آهنگ می گیرد و صدا های سنج و دهل و نوای دو رگ خوانندگان هیئت از دورترها. کاش می شد فهمید کدام یکی هیئت امام حسین (ع) است. "یعنی آنها شب می آیند مسجد "جهانگیر"؟" روی "پل روخونه" اون یکی پل پیداست و جنب و جوش هیئت جانثاران بر روی آن. چشمها همینطور با صدا ها که به سمت مسجد جامع می آید می بینند زیر پایت را که کف رودخانه کنار دیوارش ستاره باران است بابت آتشها و دیگهای بر روی آن و شاید حتی چند شمعی که به نذر روشن است. زیر دیگهایی که بوی برنجشان لای بوی آهن زنجیر که به صورتت مالیده شده است پیداست. و قرمزی هیزمی که بوی دود و خمیرهای دور دیگ از لابلای آنهمه علت برای جلب توجه باز تو را به یاد خورشت نذری می اندازد. و آن صف طویل که انتهایش به مسجد بود. در بین راهش بشقابی پر از عطر قیمه به دستت می دادند و با ولع می خوردیش. همه آنها حتی آن لیوان دوغی که در خانه به آن لب نمی زدی انگار قورت نداده جذب همه سلولهای بدنت شده اند. آخ چقدر دلم تنگ شده برای هل دادن کودکانه برای گرفتن نذری و چقدر دلم تنگ شده به دوستهایم پز دهم که امشب "دو تا پشقابم بخوا"