تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
سلام

قرار بود که شنبه ها پست کنم که گفتم در این آپ ديت بازار ما هم آپي بكنيم. شرمنده همان پستهاي اول گفتم كه من معمولا شرمنده نظم و مرتب بودن مي شوم.

اين را هم بگويم. كه با اضافه شدن دوستان جديد به جمع ما نشاط قديمي ها بيشتر مي شود. با هزاران آرزوي خوب براي منطقه ام. شهرمان و مردم خونگرمش.

اولين باري كه ايشان را ديدم شايد 20 سال پيش بود يك نوجوان ده، نه ساله اي كه ظهر گرما درست همين موقعا از سال با يك زير شلواري راه راه و يك جفت دمپايي كه لبه جلو يكيشون داشت مي افتاد و اون "كلش كلش" رو آسفالت داغ جلو مغازه اوستا برات مي كشيد. با يه پيرهن آبي چهارخونه گشاد كه آستيناشو از بلندي چند بار تا كرده بود و دگمه هاشو مثل آخرين دگمه پيرهنش بسته بود.  با يه پسر ديگه تقريبا هم قد خودش با دندنوناي يه در ميونو كله تراشيده شده.

ازشون پرسيدم كجا بوديد.

-         "رفته بوديم ماهي بگيريم.

-         ماهي؟!

و اونا به قوطي هاي شير خشكي كه داشتند اشاره كردند. و چقدر بهشون برخورد از اينكه من به ماهياشون گفته بودم زالو.

اون قوطيا و مثلا ماهيا كل داستان تابستون اين بچه ها بود. اوقات فراغت و مثل اينها.

 من چند سال پيش باز به اون محله رفتم. باز هم تو اون گرما مي شد چند تا بچه اي رو ديد كه لب جوب آب يا روي درخت توت داشتند تابستونشونو مي گذروندند. خوب چه اشكالي داشت. نه كنكوري داشتند و نه درسي.

اون بچه اي كه گفتم بعد از چند سال باز ديدمش. تابستون. داشت گل مشت مي كرد. به نظرم كلاس دوم يا سوم دبيرستان بود. چند وقت بعد هم باز ديدمش. با شلوار طوسي و كفشهاي خاك گرفته و پيرهن پيچ اسكن "گل منگولي" و سر و صورتي خاكي

ازش پرسيدم كجا بودي

-         "رفته بودم كنار ديوار تربيت بدني هندسه بخونم.

-         هندسه؟!

و اون كه تعجب منو فهميد برام توضيح داد كه هندسه رو هم مي شه با راه رفتن خوند. و اينكه مي شه يه قضيه رو چند جور مختلف ثابت كرد و معلمو سر كلاس موقع اشتباه گير انداخت.

به نظرم اون موقع  وقت كنكورش بود.

شما مي تونيد الان بريد وزوان و دهها نفر ديگه رو اونجوري ببينيد. اونا كودكيشون رو با سرگرميهاي بي كيفيت مي گذرونند. دريغ از يك كلاسي يا آموزشگاهي. نوجوانيشون رو هم و جوانيشون رو. اكثرا هم موقع كنكور اولين بار سوال تستي مي بينند و اين در حاليست كه با كساني سر تصاحب صندلي دانشگاه رقابت مي كنند كه سالها كلاس كنكور مي رفتند. و تازه اونجا اگه اون سر سوزن هوش و اون پشتكار براشون كاري بكنه.

آخرين بار ايشان رو تو تلويزيون در حال مصاحبه ديدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:38 توسط علی توانا |

سلام

سلام. الان دیگر باید گفت که سالها می شود که کسی بهزاد را با قد بلندش در اوایل صف هیئت نمی بیند. آخر او با لبخندهایش سالهاست که به خاطر چپ شدن یک تویوتایی که خریده بود در بستر افتاده بود. انگار همین دیروز بود که از حرفهایت سیر نمی شدیم. یادش به خیر. یادش به خیر. با خنده هایی که دندانهای نیش فاصله دارت پیدا بود. یادت هست چه راحت دانشگاه تهران رفتی و چه راحت تر فوق صنعتی؟ قطعا همه از ماجرای تصادفت ناراحت شدند و تازه اینکه سهراب هم بابت آن تصادف مرده بود. راستی هم دوره ایهایت سراغت را می گیرند. آنها دیگر الان اساتید دانشگاه شده اند و می گویند که چقدر تو زرنگ تر بودی. این بار اگر دکتر... رادیدم به او می گویم که باز تو آسان رفتی. روی دوش مردم. و مردمی که با فرزندی از فرزندهایشان وداع کردند. آنها قطعا بابت از دست دادن چون تویی بسیار غمگین خواهند بود و شاید خودشان را تسلی می دهند که راحت شد. شاید من هم تصمیم بگیرم این بغض لعنتی را بشکنم.

و شکست.

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:9 توسط علی توانا |

سلام

چهارده سالی می شود که دیگر زیاد وزوان نیستم. و بالطبع کودکان آن زمان جوانان برومند الان شده باشند. به هر حال از روی قیافه و حدس و گمان بعضا برخی از آنها را به یاد می آورم و گذر عمر را هم. مطمئنم اکثر آنها آنهایی را که زمانی در کودکی اسطوره هایم بودند را نمی شناسند و من شاید برای قدر شناسی و احترام به آنها برخیشان را برایتان بنویسم.

قبلتر "نامه" از اهمیت بیشتری نسبت به الان برخوردار بود. کارمند پست وزوان مرحوم "حاج سد آقا" بود. شخصیتی خونگرم و مهربان با کودکانی که سر گرفتن تمبر باطله ای یا کناره های تمبر از سر و کول هم بالا می رفتند. هنوز عینک نمره ۶ یا بیشترش را به یاد دارم و نامه هایی که می آمدند یا از صندوق پست کنار دفترش خالی می کرد.

اگر "محل بالا" که دفتر پست حاج سد آقا بود را به سمت دهنو می رفتی، منزل "علسگر"=علی عسگر بود. پیرمردی با سری طاس و قدی متوسط و دستانی قدرتمند که هر کودک دست و پا چلاقی در آن دوره خوب به یاد دارد.

ماجرای در رفتن دست یا پا از آنجا شروع می شد که مثلا ظهر گرما رفته باشی "باغستون" از درخت  بالا رفته و نرفته از ترس دشتبان بیفتی و پایی بچرخد. لنگ لنگان به خانه که رفتی دردش را می شود پنهان کرد ولی آن کبودی و تورم قصه ناسازی را آن بعد از ظهر ساز خواهند کرد.

مادر غرولند کنان دستی به چادر و دستی کودک گریان را می کشد به سمت خانه "اوستا علسگر" یک تخم مرغ هم برداشته. کودک با تجربه دیدن همان تخم مرغ برایش کافیست تا نعره اش به هوا برود. مادر می بردش که پایش را "هم" کند.

درب چوبی همیشه "نیم یو"=نیمه باز است. و صدای زن اوستا که با خشرویی به کودک می نگرد. و اوستا علسگر که بر مخده ای تکیه داده است با دستانی آماده.

مثل مرغی که پایش به بندی باشد کودک خودش را به این سو و آن سو می زند و مادر که سعی دارد فریادهای کودکش را آرام کند و دستهایی که با مهارت بر روی مچ پای کودک می لغزند. جام آب گرم را زن اوستا از سماور آورده و او و مادر منتظرند تا مگر اتفاق خوشایندی برای آن پای از جا دررفته بیفتد که بعد از حدود بیست دقیقه می افتد. و کودک شاید فیلسوفانه با خود می اندیشد " چه لذتی دارد فرج بعد از شدت" بقیه ماجرا سرگرم کننده است حتی برای کودک. در جام آرد نخودچی و پودر مورد و شاید نخود و آن تخم مرغ. پارچه ای بر روی پا و بعد خمیر موجود در جام را بر روی آن پارچه و باز پارچه بر روی آن . خمیر که خشک شد مثل گچ پار را در خود نگاه می دارد. و تا ده روز مرتب مادر از کودک می خواهد که پایش را زمین نگذارد. و حمام بعد از ده روز یعنی سلام باغستان و سلام درختها کودکی باز می آید که بیفتد.

شاید ۱۰ باری شده باشد که اوستا علسگر و مادرم آن بلایی که گفتم را سرم آورده باشند و چه ناله که از من در آن سقف خشتی می پیچید و چقدر دستانش را بوسیدم تا شاید بر دلش رحمی بیفتد. هر بار از شیطنت قبلی توبه می کردم ولی خوب در مورد شیطنتهای جدید قولی به دست و پایم نمی دادم.

بهاری باشید

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:35 توسط علی توانا |