تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
سلام

چطورید؟ چه خبر از وزوان؟

آیا الان خصیلها را و ارزنها را در خیابان ریخته اند؟

 آیا هنوز موتوری هست که برود خاک بیاورد برای خاک دادن به شیره؟

آیا هنوز پیرزنهای دهنو کنار قلعه دهنو عصرها می نشینند به نظاره کسانی که با خر از نیاله و مرغزار بر می گردند؟

 آیا هنوز کسی برای "موهود" می رود؟ آیا بوی کاهگل از باغستون می آید؟ آیا هنوز از زیر "آخوره" کاهگل جوی خون راه می افتد؟ آیا هنوز پیرزن همسایه از این بابت غرولند می کند؟

 آیا هنوز "کل برات" صبح ها به اذان فریاد می کند؟ آیا هنوز می گوید "نماز جمعه آرو، در مسجد جامع دَ بر پا گرده. از کلیه برادراان و خواهران در این نماز جمع شرکت بکرده" آیا هنوز سر شب زنها از مسجد با صورت گل انداخته بر می گردند؟

آیا هنوز کسی به "یونجه" می رود؟ آیا هنوز کسی در کنار دیوار تربیت بدنی درس می خواند؟ آیا هنوز دختران با چادر مشکی از مدرسه می آیند؟

آیا هنوز بچه ها می گویند سر صف؟ ایا هنوز بچه های ریزه در اول صف بازگشت از مدرسه با عجله در کوچه ها تاب می خورند؟ ایا هنوز معلمها از نشستن در کنار شهرداری سیر نشده اند؟

آه چقدر دلم تنگ شده برای چهار چوب دری که مادرم از آن سرک می کشد. به کوه کرو که تا درست به وزوان نرسم گاوی نشسته نخواهد شد. به آن تاکسی تلفنی که همیشه مردد بوده ام از رفتن با او یا لذت پیاده رفتن.

چقدر دلم تنگ شده برای رضا تراب خان که هنوز در تکاپوی دارالقرآن است. چقدر دلم برای حاجی کمال تنگ شده که همیشه پشت کله قندهای مغازه اش پیدا نیست. چقدر دلم برای "مهدی" "محمد" و تک تک مردم وزوان تنگ شده است. آیا هنوز جانعلی نانوایی دارد؟ آیا هنوز دیوارهایی که من در آنها یادگاری نوشته ام هستند. آیا بالاخره کسی فهمید که از زیر گذر که بیرون می آیی باید بپیچی دست راست!

آری می دانم. هنوز زندگی آنجا جریان دارد سالم و سرحال. مثل مردش. مثل ماه رمضان

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:51 توسط علی توانا |

سلام

متاسفم از اینهمه دیر نوشتن.

و متاسفم از گرفتاریهایی که ظاهرا برای برخی از دوستانم در بخش بوجود آمده است.

با هزاران آرزوی خوب برای مردم گندمگون منطقه ام که این روزها روی در زردی گندمها دارند. تا به حال شنیده اید که آب مایه حیات است. این مایه حیات دارای خواصی عجیب است. مثلا ان را در رادیاتور ماشین می ریزند نه به خاطر ارزانی آن بلکه به خاطر آنکه بهتر از آن نیست. اگر اقیانوسها نبودند امکان حیات در زمین نبود. طب همیو پتی به نظر تا انجا که من فهمیده ام مبتنی بر خواص آب است و هزاران روایت مختلف از زندگی. با بالا رفتن سن تمایل به نوشیدن آب کم می شود و این در حالیست که در منطقه ما به جای آب بیشتر از چای استفاده می شود که مطلقا همه خواص شیمیایی آب را ندارد. نوشیدن چندین لیوان آب در روز باعث ایجاد نشاط و سلامت پوست و خوب فکر کردن می شود. حتی خوردن آب به هنگام سرما خوردن باعث از بین بردن عوامل بیماری می شود. به هر حال از من به شما نصیحت در این تابستان هر جا که رفتید در بیرون از خانه ظرف آب خود را به همراه داشته باشید.

آب منطقه ما قبل از لوله کشی آب کوهرنگ هم آب مناسبی برای نوشیدن بود با سختی حدود ۳۰۰ البته کمی شور بود به طوریکه اگر کسی مدتی از آب معدنی استفاده می کرد شوری آن را حس می کرد.

وای خدایا هر چه فکر می کنم اسم آن کسی که با لندرور شهرداری مسول کلر زنی به آب بود را یادم نمی آید. وای یعنی تا چند سال حداکثر ما در اذهان باقی خواهیم ماند!

آب کشاورزی وزوان هم عمده اش از قنات است . قناتی که سال ۱۳۷۲ جزء آثار ملی کشور ثبت شده است. یکی از منحصر به فرد ترین قناتهای دنیا با دارا بودن مخزنی زیرزمینی. رشته چاههای این قنات از میمه می گذرد و برخی مردم میمه در مسیر قنات با حفر چاههایی احتمالا غیر مجاز باعث تاثیر در آب خروجی قنات شده اند.

 دانسیته ما آدمها تا قبل از آنکه بترسیم و خودمان را از ترس منقبض کنیم کمتر از آب است و این دلیل کافی است برای غرق نشدن. من بچه که بودم داخل آب "سر او چر" که مظهر قنات بود فرو می رفتم و چند ثانیه طول می کشید و از داخل آب به بیرون پرتاب می شدم.

قنات دیگر  "قنات نوه" هم قناتی بود ظاهرا جدید که عمرا خروجی آب آن به پای قنات وزوان برسد. در گذشته از آب  این قنات برای شستن و غسل مردگان استفاده می شد. آن زمان اگر صابون شستن مرده ای را آب می برد بر این اعتقاد بودند که میت ادم کار درستی است. و احتمالا در زمان زنده بودن کفش جلو پایش می چرخیده است. من تصویر مبهمی از سیدی محترم به یاد دارم به نام "آقا طالب" کاش روزی یکی به من بگوید فرزندان این سید الان چه کسانی هستند.

آب دیگری هم هست: "استار"= استخر. این آب در کنار جاده سید حاجی (س) قرار دارد. به واسطه بالا بودن سطح آب زیر زمینی منطقه دهنو و نیاله و مرغزار چشمه های فراوانی در آنجا می جوشد. از قبل این چشمه ها هم یک مرداب شکلی پر از نی هم اندک آبی دارد برای آبیاری نیاله و اطراف آن. منتها قبل از استفاده از آن آب آنرا بند می کنند. آب دیگری هم هست: آب ویرو این آب هم از چند چشمه می جوشد. دختران دهنو معتقدند که از این چشمه ها بارها  افعی شاخداری بیرون آمده  است. این داستان را وقتی مادر شدند با آب و تاب برای فرزندانشان تعریف می کنند. تصور کنید چشمهای از حدقه به در آمده در اتاق نیمه تاریک را که به دهانی دوخته شده است. مردم منطقه ما بر این باورند که وقتی از مار در مجلسی اسم برده شد ۴۰ بار نامش گفته می شود. این یکی را هم ببینید آب نیاله.

آب جای دیگری هم هست ۳۰۰ متر زیر زمین در هفت هشت مزرعه که به اسم چاه معرفند. از چاه مظلوم گرفته تا چاه تهرونیا.

خنده دار ترین مطلبی هم که امروز شنیدم در مورد آب بود. اخبار ساعت ۸ رادیو گفت دانشمندان ژاپنی خودروی ساخته اند که به جای بنزین از آب استفاده می کند.

سر بلند باشید و پایدار

بزودی می نویسم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط علی توانا |

سلام.

امروزتان مبارک. امیدوارم که سال جدید برایمان مبارک باشد. به هر حال مبارک از ریشه برکت است و برکت خیری فراوان است که قطعا از خیری فرا بشری باید برسد. من که بسیار آرزومندم بتوانم با تغییراتی بسیار ناچیز، تغییرات بزرگی رادر خودم ایجاد کنم تا اینکه به خودم برسم. این ما هستیم که از خودمان گاهی دور می شویم.

خیلی خوشحالم. زمانی که با اسم کذایی علی توانا نوشتن در این وبلاگ که به تعبیر یکی از دوستانم با انشا نویسی در مورد وزوان را شروع کردم یکی از افکارم این بود که در مورد وزوان عکس هم قرار دهم. شعر هم از زبان وزوانی بنویسم. الان این اتفاق دارد می افتد. منتها من هم این پشت از نوشته ها و عکسها و شعرهای دوستانم در مورد وزوان لذت می برم. شرمنده که من خیلی دیر می نویسم . شرمنده که وبلاگم خیلی ساده است. شرمنده که گرافیکی در کار نیست. ولی به لطف دوستانم که یکی یکی دارند زیاد می شوند مطالب خوب و ارزشمندی  نوشته می شود که رفته رفته باید من لُنگ را برای انداختن آن هم با افتخار مهیا کنم.

امیدوارم که بتوانیم روز به روز برای پیشرفت خودمان و منطقه مان گام برداریم.

چند روز دیگر به نظر من بهترین روزهای سال شروع می شود. شما تا به حال تجربه مطالعه زیر درخت سنجد را زمانی که شکوفه زده و نسیمی می وزد داشته اید؟ و این درست مصادف باشد با حرکت آرام یک حشره کوچک در لابلای کلمات کتاب شما؟

آیا شما تجربه حضور در یک شب با اوج بخشش ماه و فرو رفته در مهتاب را در کنار جوی آب و در حالیکه با بیل خار و خاشاک را از روی آب برمی دارید داشته اید؟

و یا اینکه در یک شب تبدار زیر نور لامپ در یک فضای سبز با یک پتوی ارتشی درس خوانده اید و در حالیکه صدها پشه در اطراف لامپ در گردش باشند؟

من همه اینها را به همراه درست زمانی که از تهران با اتوبوس سحر به وزوان می رسیدم و بوی عطر سنجد با صدای اذان کل برات در هم آمیخته بود و  شوق دیدار مادر و پدرم چشمانم را لبریز و گونه هایم را خنک کرده بود.

چند روز دیگر باز زمان اینهایی که گفتم از راه خواهد رسید.

حتما از داشته هایمان لذت ببریم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:19 توسط علی توانا |

سلام

گندم از ديرباز احترام ويژه اي داشته است. هنوز هستند كساني كه وقتي تكه اي نان را در گوشه اي مي بينند، با احترام آنرا در گوشه اي مي گذرد. گندم و قوت و زندگي شايد در طول تاريخ سخت به هم تنيده باشند. چه مرارتها و سختيهايي هم كه از دير باز بوده تا بودن ادامه پيدا كند. مي خواهم تا چند پست آينده از گندم و داستان آن را از لابلاي دستان و تلاش مردم گندم گون وزوان برايتان بگويم.

آفتاب گرم اواخر تير ماه حاكي از رسيدن گندم است. سرسبزي گندمهاي بهاري تا انتهاي خرداد اكنون رنگ خود را به زردي بيمارگونه اي داده است كه گاه گرد و خاك گرمي هم از آن بر مي خيزد. شايد اين زردي از مرارتي باشد كه رعيتي نحيف بنيه روزها و شبها به پايش كشيده و اكنون اكسير عشق آن رعيت به زن و زندگيش گندمها را زرگون كرده است. دو نوع بذر اصلي گندمي كه در وزوان كشت مي شود، را "ييلاقي" مي خوانند و "رينوني" اولي خوشه هايي ريش دار دارد و ساقه هاي كوتاه با دانه هاي لاغر و دومي خوشه بي ريش و ساقه اي بلند و خوشه هاي فربه. نان اولي زرد تر است و پختنش كم در دسر تر. اصطلاحا گفته مي شود كه آردش "جون دار تر است" هنوز ماجراهاي زياديست تا بيرون آوردن نان از "مطبخ".

صبح زود يعني تاريك و روشن، داس است و ساقه هاي گندم كه يكي يكي بريده مي شوند و انحناي كمر كشاورز كه خم شده است براي جمع آوري محصولش. تلخي گرد و خاك هم گاه گلو را آزار مي دهد. و هر "من" ( هر من بذر افشان آبي مقدار زميني است كه با هر من گندم زير كشت آبي مي رود. در منطقه ما اين مقدار 62 متر مربع است) يك ساعتي چيدنش وقت مي گيرد. چيدن گندم و راه رفتن توام روي ساقه هاي چيده شده نواي خوشايندي دارد. براي من همين صدا كافي بود تا موقع درو فكرم پرواز كند تا انتهاي زردگون دشت وژجگون و برود تا "سروچر"(=سر او چر) و " دي ايسبي" و " رگنه" و "چم بكه ريز" و بعد باز گردد تا "نياله" و تا محل بازيهاي كودكيم "باغستون" آنها همه زرد زردند و مردمانش آسوده و پيوسته در حال چيدن آنهايند. براي چيدن علاوه بر داس كه تيغه اي گرد دارد از وسيله اي به نام "گل پنجه" هم استفاده مي شود. يك تخته نازك محدب براي چهار انگشت و يك ميله تيز دراز براي شست. با اين وسيله ميزان گرفتن بافه در دست زياد شده و بالطبع سرعت چيدن گندم بيشتر مي شود. داس راست دستها و چپ دستها با هم فرق مي كند و معمولا هم اين چپ دستها هستند مثل من كه براي چيدن ناچار مي شوند دست راست را به خدمت گيرند. گندمها كه چيده شدند و بافه شدند را روي هم مي گذارند و استوانه يا بيضي مانندي در زمين شكل مي گيرد و تا ارتفاع يك متري بالا مي رود در حالي كه سر خوشه ها به داخل است و ساقه ها بيرون. ولي من دوست دارم از زماني بگويم كه مردم وزوان قبل از ساختن آن شكل هندسي بافه ها را با الاغ يا با سر مي بردند به يك جاي صاف مثل "ويرو" آن زمان زماني بود كه تراكتوري در كار نبود.

باز هم می آیم و می گویم. اگر عمری بود.

دوستتان دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:37 توسط علی توانا |

سلام

باورم نمی شد که دیگر باز هم مردم منطقه ما از سیل داغدار شوند و بترسند در حالیکه مجری اخبار ساعت ۱۴ شبکه سراسری از مطبوع بودن هوای تهران از کارشناس هواشناسی بپرسد. متاسفم.

یکی از قفلهایی که مردم گذشته از آن استفاده می کردند قفلی بود چوبی به نام کلون. تلفظ این لغت با واوی انجام می شود که معادل آن در فارسی نیست و لابد من هم نمی توانم این پشت از این تلفظ چیزی بنویسم. به اختصار کلون از یک تیر گرد به قطر ۱۵ تا ۲۰ و طول ۵۰ سانتیمتر ساخته می شود. تیر از قطر برش داده می شود و در یک سر صاف آن مکعب مستطیلی به طول ۲۰ تا ۳۰ سانتیمتر و عمق و عرض ۵ سانتیمتر ایجاد می شود. در آنجا زبانه قرار می گرفت. در انتهای دیگر در قسمت محدب شکافی ایجاد می شد که آن، جای کلید بود و کلید از آنجا که داخل می شد در ابتدای زبانه ای بود که حالا در زیر کلون قرار دارد. کلید هم از یک چوب مستطیلی ساخته شده بود و در بالای این مستطیل برجستگیها و فرورفتگیهایی وجود داشت. این برجستگیها و فرورفتگیها به همراه طول این مستطیل برای هر کلون منحصر به فرد بود. کلید مستطیلی دارای یک دسته هم بود که به طور عمود با طول ۱۵ سانتیمتر بر روی آن قرار می گرفت. کلید که در کلون قرار می گرفت زبانه را به جلو هل می داد و زبانه در جلو در قرار می گرفت که باز نشود. همراه با جلو رفتن زبانه تعدادی زائده چوبی بر سر راه کلید و زبانه قرار می گرفت به طوریکه نمی شد با فشار دادن دست زبانه را به عقب راند. و کلید برای باز کردن باید برجستگیها و فرورفتگیهایش طوری ساخته می شد که این زوائد را بالا نگه دارد ضمن این که در داخل زبانه قرار گرفته بود و آن را به عقب می کشید. بعد از کلون کردن لابد در باغ کلید را که یک زاویه قائمه چوبی بود به اضلاع با طول ۲۰ سانتیمتر را در پر شالی گذاشته و از بابت دست درازی کودکان به باغ خاطری آسوده داشتند.

آسوده خاطر باشید 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:59 توسط علی توانا |

مهتاب بود و کفشهای ورنی آقای معلم زیر نور آن می درخشیدند. آنها نمی دانستند که فردا بعد از مدرسه با کفشهای زیادی که بیشتر آنها متعلق به مدرسه ای بود که می شناخت، به جایی آن طرف تر از مدرسه خواهند رفت. زیر آن گرد و خاک در جایی که یعنی قطب صنعتی بود شاید صدها دیوار بود که هر چهار تای آن متعلق بود به کسی یا کسانی که می خواستند از آن کارخانه سنگبری بسازند. همه هیجان زده:

"هلا یک،... دو،...، سه دیگر بار"* و دیوار ها بود که فرومی ریخت. شاید "چا تهرونیا" از دور پیدا بود. کودکان مدرسه ای نمی دانستند چرا ولی احساس می کردند که آن دیوارها متجاوزین به خاکشان هستند.

ورق زنگ زده فلزی کفشهای کارگاهی از قسمت پاره کفش به خوبی پیدا بود. آن کفشها هر روز به همانجایی که سالها پیش در کودکی رفته بود می رفتند و به خورد شدن سنگ آهک با پتک نگاه می کردند.

 مهتاب بود و ورق زنگ زده کفشهای کارگاهی داوود از زنگار برقی نداشت. چند سالی می شد که دیگر کسی کفش ورنی نمی پوشید.

* اخوان ثالث از شعر کتیبه

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34 توسط علی توانا |

سلام

وقتی دانش آموز دبیرستان بودم و زمانی که سالهای اول دانشگاه بودم، گوشه دفتر یا کتابهایم می نوشتم "آرزوهای بزرگ". البته به شکلی که نتوان خواندش یا خواندنش برای دیگران سخت باشد. فلسفه من از نوشتن آن دو کلمه که به نظرم آن زمان از زیباترین صفت و موصوفهایی بود که شنیدم این بود که هروقت آنرا دیدم به یاد آورم آرزوهایی بزرگی که در سر دارم. من شاید اگر آن موقع می گفتم چه آرزوهایی دارم همه سیر به من می خندیدند. ولی متاسفانه یا خوشبختانه آرزوهایی داشتم. و جالب آنکه بدون آنکه یادم بیاید بابت رسیدن به آنها تلاش زیادی کرده باشم به اکثر آنها رسیدم. البته اگر تلاشم بیشتر بود خوب بحث استفاده بهینه از وقت پیش می آمد که من از آن خوشم نمی آمد. حالا حکایت این دو شهر وزوان و میمه هم اینگونه شده است. کسانش آرزوهای بزرگی برایش در سر دارند که به نظر من دیر یا زود محقق خواهد شد. حتما خیلیها یادشان هست چطور وزوان صاحب دانشگاه شد و یا میمه. الان در دانشگاه وزوان حدود ۳۰۰۰ دانشجو حاضر است و این در حالیست که پیشرفت و اعتبار این دو دانشگاه در منطقه و کشور کاملا واضح است. شاید پدران ما داستانی شبیه آنچه در مورد دانشگاه گفتم را در مورد امکانات و ارگانهای دیگری که آورده شده است را به یاد دارند. اتفاقاتی که به قطع برگشتی در آنها نخواهد بود و استحقاق آن برای وزوان و میمه کاملا آشکار است و واضح.

به نظر من، روستاهای پویا در حال تبدیل شدن به شهر هستند و شهرها به شهرستان. و این ماجرا برای وزوان و میمه هم وجود دارد. منتها چیزی که وزوان و میمه دارند هویت است و ریشه چیزی که مثلا شاهین شهر ندارد یا سپاهانشهر. و ارزش دیگری که دارد نخبه هایی است که دارد و اینان وقتی در جایی به هم می رسند با افتخار می گویند :

به! سلام، خبیده! شما وژگونیده؟ چه خبر از وژگون؟ ایندد چه کار اکرده؟

و هیچ وقت این لهجه را از یاد نخواهند برد و دختران به فرزندانشان با غرور یاد خواهند داد. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:2 توسط علی توانا |