تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
اطلاعیه پیتر آلفرد آلن در کل شهر پیچیده بود. بلیط رفت و برگشت به مریخ و دیدن مریخیها. بلیط مبلغ کمی نبود، کمی بیش از درآمد ۷ سال یک کارمند. روز حرکت ممکن بود کسی غذا بر ندارد ولی نبردن دوربین محال بود. بازدید کنندگان مریخ در داخل یک قفس که احتمالا به خاطر محافظت از مریخیها بود قرار داشتند. آنها با چشمها و دهان خیلی باز به موجودات عجیب و غریب آن سوی قفس نگاه می کردند.پس از بازدید بازدیدکنندگان با نگاههای تشکر آمیز به پیتر آلفرد در صف سوار شدن به کشتی فضایی قرار گرفتند. به هنگام برخاستن کشتی فضایی، کاغذهای کوچک تبلیغ برپایی سیرک موجودات زمینی در مریخ توسط پیتر آلفرد آلن هنوز در هوای مریخ می چرخید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:13 توسط علی توانا |

سلام

چطورید؟ چه خبر از وزوان؟

آیا الان خصیلها را و ارزنها را در خیابان ریخته اند؟

 آیا هنوز موتوری هست که برود خاک بیاورد برای خاک دادن به شیره؟

آیا هنوز پیرزنهای دهنو کنار قلعه دهنو عصرها می نشینند به نظاره کسانی که با خر از نیاله و مرغزار بر می گردند؟

 آیا هنوز کسی برای "موهود" می رود؟ آیا بوی کاهگل از باغستون می آید؟ آیا هنوز از زیر "آخوره" کاهگل جوی خون راه می افتد؟ آیا هنوز پیرزن همسایه از این بابت غرولند می کند؟

 آیا هنوز "کل برات" صبح ها به اذان فریاد می کند؟ آیا هنوز می گوید "نماز جمعه آرو، در مسجد جامع دَ بر پا گرده. از کلیه برادراان و خواهران در این نماز جمع شرکت بکرده" آیا هنوز سر شب زنها از مسجد با صورت گل انداخته بر می گردند؟

آیا هنوز کسی به "یونجه" می رود؟ آیا هنوز کسی در کنار دیوار تربیت بدنی درس می خواند؟ آیا هنوز دختران با چادر مشکی از مدرسه می آیند؟

آیا هنوز بچه ها می گویند سر صف؟ ایا هنوز بچه های ریزه در اول صف بازگشت از مدرسه با عجله در کوچه ها تاب می خورند؟ ایا هنوز معلمها از نشستن در کنار شهرداری سیر نشده اند؟

آه چقدر دلم تنگ شده برای چهار چوب دری که مادرم از آن سرک می کشد. به کوه کرو که تا درست به وزوان نرسم گاوی نشسته نخواهد شد. به آن تاکسی تلفنی که همیشه مردد بوده ام از رفتن با او یا لذت پیاده رفتن.

چقدر دلم تنگ شده برای رضا تراب خان که هنوز در تکاپوی دارالقرآن است. چقدر دلم برای حاجی کمال تنگ شده که همیشه پشت کله قندهای مغازه اش پیدا نیست. چقدر دلم برای "مهدی" "محمد" و تک تک مردم وزوان تنگ شده است. آیا هنوز جانعلی نانوایی دارد؟ آیا هنوز دیوارهایی که من در آنها یادگاری نوشته ام هستند. آیا بالاخره کسی فهمید که از زیر گذر که بیرون می آیی باید بپیچی دست راست!

آری می دانم. هنوز زندگی آنجا جریان دارد سالم و سرحال. مثل مردش. مثل ماه رمضان

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:51 توسط علی توانا |