تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
سلام

نمی دانم آنجایی که هستید آسمانتان بهاریست یا زمستانی. ولی هر جا که هستید آسمان دلتان بهاری باشد.

"گندم رو تپو و او رو چا" = گندم داخل تپو است و آب در چاه.

یعنی قوتمان و آبمان فراهم است و نیازی به نگرانی نیست.

شبیه این ضرب المثل: "وادم رو لپم و سرنام د قدم"=بادم در دهانم و سرنایم در پر شالم"

یعنی اینکه هم سرنا دارم و هم می توانم بزنم. پس به کسی محتاج نیستم.

راستش چند تایی ضرب المثل هم هست که من هر بار می شنیدم خنده ام می گرفت. ظاهرا قدیمیها زیاد خودشان را در قید نزاکت هم نمی دانستند.

"خری امونه خو د نالبندش انگسه"= به خری می ماند که به نعلبندش نگاه می کند.

ظاهرا این چهار پایان از نعل زدن خوششان نمی آمده و آن نگاه نا خوشایند را به نعلبند می کرده اند.

"مقزهش کرده"= مگسی شده است.

حمار زمانی که به از دست مگسها عاجز می شود خود را در خاک رها می کند و چند باری غلط می زند. خواه با  یا بی پالون. این مثال غیر مودبانه در مورد افرادی که ناگاه عصبانی می شدند گفته می شد. البته معادل فارسی آن ظاهرا کسی را نمی رنجاند!

"امشو نونشش کوَ بگیخا"= امش نانش را باید سگ بخورد.

یعنی از شام خبری نیست و شامش به سگ بخشیده خواهد شد.

"این ابی دِ ورف نچورنه"= ایشان دیگر به برف بول نخواهد کرد.

یعنی اینکه مردنیست و زمستان از فیضشان محروم است.

"علی عباس"

این را زمانی دیگر هم نوشته بودم. خدا رحمت کند. علی عباس نامی بود بسیار ساکت و مودب منتها این بنده خدا موقع تعزیه خوانی چوبی بر می داشت و  بچه ها را ساکت می کرد یا جایشان را عوض می کرد. کمی بعد یعنی حتی زمانی که او هم زنده بود به کسانی که بدون آنکه نقش مهمی در سیستم داشته باشند خود را وارد آن می کردند و در عین حال می خواستند منشا اثر باشند می گفتند " علی عباس" مثلا هیئت ... امسال پر از علی عباس بود. یا یارو خیلی علی عباسه.

شاد باشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط علی توانا |

سلام

خسته ام. خیلی. نه از کار که از بی مهریها.

امروز فقط این جمله کمی مرا آرام کرد. "خدا می بیند بنده هایش را" مدتیست دیگر جمله هایم توان افاده معنی های درونیم را ندارند. نمی دانم. خسته شده ام بس که دیده ام پدر، پیر تر و لاغر تر می شود و من هم مثلا تکیه گاهش فربه تر و بزرگتر. عجب داستان مسخره  ای دارد این زندگی. کلاه برداری. دروغ گویی ظلم. مدتیست دارم دوست داشتنهایم را احتکار می کنم سعی می کنم سر دیگران داد بزنم. سعی می کنم پرخاشگر باشم. ولی خوب لعنتی این منِ عوضی زود یادش می رود. خوب که فکر می کند چیزی بابت نفرت نمی یابد. باز هم آن دوست داشتن های مسخره.

دیشب تا صبح خوابیدم. تا خود صبح. از خواب که بلند شدم اخمهایم کمتر بود. زنگ موبایلم را مدتیست خفه کرده ام. خیلی از آن بابت راحتم. ولی باز چندتایی از زیر دست صدای قطع شده  موبایلم هم فرار کردند. چند صفحه ای کتاب خواندم. چند تایی هم لقمه نان و پنیر. رفتم مستقیم سر کلاس. چند بار از یک بادکنک مثال زدم. یکی از بچه ها گفت "استاد تا این بادکنکو نترکونید دست بردار نیستید" من و بچه ها خندیدیم برای چند لحظه. بعد از کلاس باز تجربه اندوزی می کردم. جملات باز ناتوان از افاده معانی. کمی بعد راه افتادم بعد از امضا کردن چند نامه که به خانه بیایم. فکر کردم که شاید باید باز از خودم بروم سراغ یک علی توانای جدید. ولی متاسفانه فهمیدم که من چندباری که از خودم رفته ام فکر می کردم که رفته ام. من از خودم فرار می کردم . خودم را با آن اخلاق گند و آنهمه مشکلات تنها می گذاشتم. توی راه فکر کردم که فرار اشتباه است باید بمانم.

من الان اینجا ایستاده ام تا "خودم" این مشکلات را حل نکند و نیاید من تکان نمی خورم.

ببخشید.

فقط لطفا مطالعه کنید. بخندید.

خدا ما را دوست دارد و می بیند ما را

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:14 توسط علی توانا |