زمستان هم بالاخره آمد. مطمئنا برای کسانی که از فرصتها خوب استفاده نمی کنند. نو به نو شدن فصلها داستان غم انگیزیست. من از زمستان چندین خاطره خوب و بد دارم. زمستان هر چه برای جوانترها هیجان انگیز و فرح بخش است به همان اندازه برای مسن ترها نگران کننده است و غم بار. اتمام آذوقه و لیز خوردن و برف پارو کردن و گرم کردن خانه ترسهاییست که بوده و هست. من نگرانم نه به این دلیل که پیر شده ام یا اینکه داستانهای قدیمی مادرم را و خاله ام را در مورد ننه سرما باور کرده باشم. من نه از باریدن برف نگران می شوم و نه از نباریدن آن. اصلا وظیفه ماست مگر گزارشهای مسخره هواشناسی را گوش کنیم که ماشینمان را به کارواش ببریم یا نه.
من نگران آن گرد سفیدی هستم که با هر زمستان در سرم گسترده تر می شود. من بارها از خود پرسیده ام و به خود تاکید کرده ام که زمستانهای محدودی برای بهار زندگی وجود دارد. امید که بتوان از این محدودیتها در راستای نامحدودیتها استفاده کرد. قطعا روزی ما را از این ماشین زندگی پیاده خواهند کرد. روزی که خجالت زده خواهیم بود یا شادان.
آن زمانها به حمام عمومی می رفتیم. نمی دانم چرا از حمام رفتن بدم می آمد. قبلا حمام وزوان در کنار شهرداری بود. آنجاییکه الان فضای سبز شده است. یک حمامی خونگرم هم بود به نام مشد علی که با خوشرویی سکه پنج تومانی بابت استحمام را به او می دادیم. یک عصر پنج شنبه به حمام رفتم. یکی از معلم هایم کنار حوض نشسته بود و کیسه می کشید. سرخ شدم. خجالت زده رفتم زیر دوش. شاید نیم ساعتی زیر آب داغ بودم به تلافی بیست دقیقه سرمایی که در راه خورده بودم. بعد در کنار یکی از ستونهای بزرگ حمام که سقف روی آن قرار داشت "اسباب حموم" را ریختم و با ترس و لرز جام آب گرمی را بر سر معلمم ریختم. این آنوقت یعنی ابراز ارادت و احترام و مضاعف می شد اگر دو بار این کار را انجام می دادی. بعد تعارف برای کیسه کشیدن به کمر طرف. صدای معلم در ابهام طنین حمام از من پرسید که آیا در مسابقه علمی شرکت کرده ام؟ من هم با غرور گفتم که در مدرسه اول شده ام و در بخش چهارم. او آن زمان به من حرفی زد که من از آن زمستان تا کنون هر زمستان یاد آن می افتم.
"خدا به تو توانایی و استعداد داده است، که باید از آن خوب استفاده کنی. اگر اینطور نشود در قبال مردم و خودت و خدا پاسخگویی"
من آن روز دیگر نه دیگر آبی به سر معلمم ریختم و نه حتی موقع صابون زدن آب به روی کفهای سرش.
زمستان است و در پای کرسیها که نه، بخاریهای گازی کودکان بسیاری نشسته اند به نظاره دانه های برفی که با وقار می آیند و مادرانی که گاه اگر سر حوصله باشند بگویند از ننه سرما و قصه خاله پیرزنو حیواناتش. و پدرانی که یا به فکر پارو کردن برف فردایند و یا به فکر لحاف سفید رنگ گندمهایش و یا به دهها فکر شاعرانه دیگر.
زمستان است. عده ای گندم دارند و عده ای نه. عده ای "گوشتی" دارند و عده ای نه. و زمستان است خوشا به گرمای انها هایی که در این شبهای بلند می خنددند با یک دنیا نگاههای بهاری. آنها که بزرگ می اندیشند و ذره ذره به آن عمل می کنند.
زمستان ست. یعنی که عید در راه است.
بهاری باشید