فکر راه انداختن وبلاگ از مدتهای قبل از عملی کردن آن در ذهنم بود. خیلی سعی کردم که وسوسه این کار را از بین ببرم. ولی همینطور که می بینید نشد. اولین باری که وزوان را از گوگل جستجو کردم سایت vazvan.blogfa.com را دیدم. همه چیز نوشته بود جز درباره وزوان. به هر حال تا اینکه در بلاگ اسپوت خاک آشنا را ایجاد کردم و چند روز بعد در بلاگفا مستقر شدم. اینکه از وزوان می نوشتم لذت می بردم. برخی مرا تشویق می کردند و برخی هم از نوشته هایم دلخور می شدند. با چند نفر که حتی یک بار هم شاید ندیده باشم دوستان صمیمی شدم. یک بار تصمیم گرفتم که وبلاگم را حذف کنم. و حذفش کردم با همه نوشته هایش. نه خانی آمده بود و نه خانی رفته بود.
ولی باز وسوسه نوشتن دوباره و نوشتن دوباره. این اواخر دیگر کمتر می نوشتم. شاید چون موقع نوشتن چشمانم اشک آلود می شد از آنچه می خواستم بنویسم. من فقط علاقه دارم قصه تکراری مرارتها و صمیمیتها را بنویسم. شاید هم چون باز وقت نمی شد! و یا شاید...
الان مدتیست که به نوشتن در این سایت احساس نیاز می کنم. نوشتن از خاک آشنا. شاید اینطور بتوانم دوری چند ساله ام از آنجا را باز با این احساس که کوچه های کاهگلیش مرا ساعتها در آغوش گیرد بی زنگ موبایلی یا کمبود وقتی. ساعتها کنار رودخانه برم و بیایم و به آن پایین نگاه کنم. بروم سراغ علی سمیع تا برویم به ویرو. یا با حسن برویم کنار جو پچه فوتبال که نه دنبال توپ بدویم. بروم کنار دیوار سیمانی اخمد کاظم یادگاری بنویسم. بی زنگ موبایلی یا کمبود وقتی. این احساس نه به خاطر اینکه بچه بودم برایم جذاب است بلکه به خاطر اینکه تک تک مردم آنجا را می شناختم. به خاطر اینکه مرا دوست داشتند و من هم. به خاطر اینکه وقتی سلامشان می کردم می گفتند سلام و به خاطر اینکه آسمانش آبی بود. درختی داشت که می شد از آن بالا رفت. زنگهایی که می شد زد و در پشتشان آدم بود. خانه هایی که سقفش زرد بود و خانه هایی که بزرگ بود و دلهایی که بزرگتر بود. آنج واقعا جذاب است کاش می شد با این مدرک لعنتی هم آنجا کاری پیدا کرد.