تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
سلام

باز هم رمضانی دیگر از راه رسید. رمضانی که بیش از همه خوردن و نخوردنش نمود پیدا کرده در حالیکه مملو است از بسیاری از خوردنیها و نخوردنیها.

این ماه عزیز را تبریک گفته و برایتان آرزوی کسب فیض فراوان از آن را دارم.

زمانی معلم ادبیات ما در سال سوم دبیرستان (آقای اسدیان) با همان متانت و اطمینانی که موقع درس دادن داشت، گفت که سحر وقت بسیار مغتنمی است و مقدس حتی ثابت شده که در این موقع از شبانه روز بیماران پر درد نیز فرصتی می یابند تا بخواب روند. بعدها باز هم از سحر شنیدم. در کتابی هم خواندم: علمای بسیاری برای تقویت اراده راه حلهایی داده اند و کمتر نتیجه داده است ولی من (نویسنده) به شما می گویم که بهترین راه تقویت اراده بیدار ماندن در بین الطلوعین است. (نقل به مضمون)

یا اینکه شنیده ام و شاید شنیده اید که نگاه به آب هم در آن موقع گاه می توانند منقلب کننده باشد. در احوالات بزرگان بسیاری هم هست  که کمی قبل از اذان صبح بیدار بوده اند تا فجر. به هر حال بسیار شنیده ایم و خوانده ایم "والفجر"

نمی دانم و قطعا نمی توانم ثابت کنم برای همین چند تا از آنها را که شنیده ام آوردم. ولی شاید بد نباشد اگر بشود اوقات را طوری تنظیم کرد برای بیدار ماندن در بین دو طلوع شاید حتی به عبادتی.

رمضان است. در پشت پنجره های نورانی زیادی در خانه هاست که می شنوی صدای دعای سحر را و گاهگاهی که "روزه داران عزیز تا اذان صبح..." و می شنوی نجوای قوری را با استکان و آهنگ بشقاب را با قاشق.

کنار سفره های فراوانی چهره های خواب آلود روشنی را که در این فکرند تا افطار مبادا تشنه شان شود و الا که باکی نیست از تشنگی در فرمان معبود. پدر از سفره دست کشیده، مانده تا اذان، زیر لب زمزمه ای می کند شاید به ذکری باشد و مادر صبورانه برای یکی یکی لقمه هایی که برگرفته می شوند ذوق می کند و هزاران آرزوی خوب. کاش بشود برای این همه خوبی چند سطر قرآنی برایشان خواند و ثواب نمازی.

صدای وُنگ=بانگ (اذان) "کل برات" هم که آمد. این سفره باز هم افطار پر رونق خواهد بود به غذایی از نور.

قرآن بخوانیم برای خودمان و آنها که از چشممان عزیزند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:28 توسط علی توانا |

سلام

مدرسه ها دارد باز می شود.

این دردناک ترین اتفاق تابستانی خیلی ها بود و هست. دو روز از کلاس دوم گذشته بود که از مادرم می پرسیدم " پس کی باز سه ما تعطیلی اگرده!؟" ولی مثل هر بچه ای از دفتر و مداد نو لذت می بردم. هنوز بوی خوش تراشه های مداد را خوب به یاد دارم. و دفترهای مشقی که امضا می شدند و زبری ورقهایی که در آن طرفشان با مداد مشکی مشق نوشته بودم. و صبحهای شنبه و ترس و لرز و موهای بلند و دستهای کثیف.

پنج شنبه عصر که از مدرسه می آمدم  توپ بود و من و کوچه. جمعه هم که باز کوچه وضعیت مناسب تری از من به یاد نداشت. جمعه شب اگر مشقی بود و خواب. صبح زود، یک چشم گریه و یک چشم خواب با یک سکه پنج تومانی و یک صورت نشسته در چوبی خانه اوستا حسن را می زدم. "بوره عامو بر تاقه!"=بیا عمو در بازه!. و می رفتم. در آن خنکی صبح که همه و اوستا حسن خواب خواب بودند.

"بابام سلامش ارسنا، اشوا کلم خب ماشین کرده"= بابام سلام می رسوند . می گفت کله ام رو خوب ماشین کنید.

"کله ام را ماشین چهار می زدم. ولی بعضی از بچه ها بودند که حتی ماشین ۸ هم می زدند!!. حسن می گفت اوستا حسن ماشین ۲۴ هم دارد. فکر می کردم اونی باشه که خیلی شونه داره. می خواستم بزرگ شدم کلمو ۲۴ بزنم." یک چهار پایه کنار رختخوابش می گذاشت و آن مرد مهربان خواب آلوده از داخل جعبه اش پیش بند و ماشین در می آورد. صدای خمیازه و خارت خارت خوارانده شدن پشت کله اوستا حسن با دستش و نفسهای منظم اهالی خانه که در اتاق دیگر خواب بودند و صدای ماشین سردی که آرام آرام روی کله راه می رفت و موهای سیاهی که روی پیش بند می افتاد. باز هم صدای خمیازه اوستا حسن. اوخ "گیزش گه"= گاز گرفت. و اوستا حسن هر بابت گاز گرفتن ماشین و کندن موها می گفت که سرم را اینور و آنور نکنم. آن گاز گرفتن سر به سر افرازی سر صف می ارزید. ۵ تومانی را می دادم. " دس شما درد نکره" او هم با یک تکه ابر موهای دور گردنم را پاک می کرد.

زمانی که می توانستم کله ام را ماشین ۲۴ بزنم دیگر اوستا حسن دوران بازنشتگیش را می گذراند.

او کله های بسیاری را تراشیده است در خانه اش یا در خانه آنها. به پولی یا وعده سر خرمنی* هنوز هم رمقی دارند و من را می شناسند.

هنوز هم آیا بچه ای درب خانه ای را با ۵ تومانی می زند که سرش را بتراشند؟

* آن زمان پول نبود یا کم بود. بسیاری از مشاغل مثل دلاک و حمامی به جای پول موقع برداشت محصول مقداری گنم یا جو به آنها می دادند.

اوستا قدرت طلبتان

سرتان سلامت

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:57 توسط علی توانا |

سلام

خمودی مرداد ماه من و این وبلاگ را سخت در گرفته. ممنون و شرمنده از این که نتونستم به قولی که دادم وعده کنم. (امان از قانون دوم) (الان یکی از دیالوگهای روزی روزگاری اومد تو ذهنم. قضیه اون کاروان دزد زده و کاروانسالارش که یک عمر کاروان زد و نتوانست یکی را سالم برساند) به هر حال خوشحالم و الان که دارم اینها را تایپ می کنم موسیقی وبلاگ آقای وطن خواه می نوازد و منتظرم تا عکسهای آقای نیا لود شود و بقیه دوستان که صفحه های کوچک شده شان اون پایین منتظر خوانده شدندد. این یعنی این که همه سخت با نشاط و امیدوار در حال ادامه دادن داستان زندگی هستند و این در حالیست که قلبها بیش از پیش در کنار هم. با دهها آرزوی خوب.

حس نوشتن هم انشالله باز در خواهد گرفت و خواهم نوشت از خاک آشنا.

به اصرار یکی از خوبانم برایتان در اولین فرصت از اوستا قدرت و دندان کشیدن و طبابتش خواهم نوشت. 

شاد باشید و بی دندان درد.

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:48 توسط علی توانا |