تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
سلام

اینها را که می نویسم برای بار دوم است. یک بار همه آنها موقع ارسال به طرز ناراحت کننده ای پاک شد.

ترس هم قسمتی از زندگیست. این را می شود در گفته ها و باورهایی که میان مردم وجود دارد هم فهمید. به نظر می رسد قبلترها شبهای بلند زمستانی چشمهای زیادی بودند که به دهان پدر یا پدر بزرگی بود که سر کیف بود و داشت به جای یاد کردن از جوانیها و گذشته اش گاهی شمه ای از یک داستان ترسناک بیان کند. داستانهایی که به سختی می توان مرز واقعیت و خیال را در آنها تشخیص داد. ولی خوب مثل فیلمها یا داستانهای تخیلی این به عهده شنونده است که از آن خوشش بیاید یا نه باورش کند یا نه.

از میان این داستانها من چند تایی را اینجا برایتان می نویسم.

جن و پری و " چل گیس" پای ثابت قصه های ترسناک بودند. این آخری موجودی بود که ظاهرا دارای موهای بلندی بوده و موهای بلندش صورتش را نیز پوشانیده بود. ظاهرا از جنس جنهای مونث بوده است. اعتقاد بر این بود که آنها در حمامها و جاهای خلوت هستند. مخصوصا جاها یا زمانهای خلوت حمام. آنها موجوداتی دو پا تصور می شدند که سم داشتند. کاری به کار آدم نداشتند ولی اگر آدم آنها را اذیت می کرد. مثلا آب جوش به زمین می ریخت یا بدون بسم الله آب بر آتش می ریخت آن موقع ممکن بود شخص دعایی شود یا جن زده. که رهانیدن شخص از آن وضع هم شیوه خاص خود را داشت. داستانیست شنیدنی با این مضمون که پیرمردی سحرگاهان به حمام میرود. آن موقع هم که حمام در قرق اجنه بوده و آنها پایکوبان و دست افشان پیرمرد را در میان می گیرند. پیرمرد هم شروع به پایکوبی می کند و با جنها دست افشانی می کند و با جام حمامش شروع به نواختن می کند. تا صبح که اجنه از حمام می روند و به پاس همراهی آن پیرمرد در بزمشان قوزش را از روی کولش برمیدارند. و این قصه به گوش پیرمرد قوزدار دیگری می رسد. او هم سحر گاهان دیگری به حمام می رود و تا جماعت اجنه سم دار را می بیند شروع می کند به دست افشانی. اجنه که آن روز یا شب در غم بودند از این شادی بی موقع عصبانی شده و قوزی را بالای قوز آن پیرمرد تاسیس می کنند. که می شود قوز بالا قوز. و آن داستان باز به گوش پیرمردان دیگر می رسد و آنها ترجیح دادند موقع حضور جنها در حمام جای دیگری باشند که تکلیف گریه و خنده مشخص است.

 قبرستان و ترس از آن و تابوت هم ریشه در ترس قدیمی نوع بشر از مرگ دارد. شرط بندی قدیمی ها رفتن به قبرستان بوده یا غصالخانه. گفته می شود کسی سر شرط شب به قبرستان می رود. برای نشان کردن اینکه به آنجا رفته سنگ تیزی را در کنار قبری با سنگ دیگری به زمین می کوبد. غافل که این با این کوبیدن پر قبایش هم با آن سنگ تیز به زمین کوبیده می شود. او با آنهمه ترس و لرز و با دستپاچگی قصد رفتن دارد که قبای گیر کرده اش همه افکار ترسناکش را باز به یادش می آورد و از ترس قالب تهی می کند. دوستانش صبح دم بر مزار می بیندش و سنگ کوبیده بر قبایش را.

"حیش" هم موجودی سنگین بوده که بر روی آدم در حال خواب می افتاده. در اثر افتادن حیش شخص نه می توانست کلامی بگوید و نه تکانی بخورد. آن موقع می بایست او استغاثه کند و یا از ائمه کمک بگیرد تا حیش برود.

مار هم موجود مظلومی بوده و هست که گفته های زیادی از آن است. می گویند به خاطر این دعای منسوب به  معصوم : "صد ساله شوی دار، تا نکشندت نمیری مار، شکمت سیر نشود ای حسن گاویار" نمی میرد و بعد از سالها افعی می شود با دو شاخ بر سر. می گویند اگر نقلی از مار شد. تا چهل بار از آن در آن نقل اسم برده می شود.

"بُل" یا رطیل هم که اعتقاد داشتند در کلون خانه هاست و دست ورارد شده به آن را به طرز کشنده ای نیش می زند. به هر حال اینها قسمتی از دلایلی بود که کودکان قدیم به خاطرش می ترسیدند. شاید هم تظاهر به ترسیدن می کردند و در دل به ریش راوی می خندیدند.

همیشه خندان باشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:53 توسط علی توانا |

سلام

جناب آقای عباس رسولی کتابی با عنوان وزوان شناخت را بهار اخیر با نثری شیوا نوشته اند و منتشر شده است. در این کتاب تصویر دلنشینی از وزوان و فرهنگ مردمش قابل درک است. من به سهم خود از ایشان سپاسگزارم و تلاش می کنم تا نسخه ای از این کتاب را تهیه کنم و قسمتهایی از آنرا برای شما هم بخوانم.

"وقتی که من بچه بودم"  مادرم یکی از ترسهای کودکیش که با خود برای بچه اش آورده بود سیل بود. آن روزها می گفت که نگران بود همیشه از اینکه رو به قبله "پائه کره" و اگر پائه می کرد گاه حتی گریه هم می کرد تا باران بند بیاید. و این حکایت باران و کانال باریکی که "دینو" و "محل بالا" را از هم جدا می کرد و سیل خروشانی که در آن کانال جا نمی شد، آنهمه خاطر مادرم را مکدر کرده بود. پیرتر ها حقیقتها و افسانه های زیادی از سیل دارند. مادرم می گفت موقع سیل مردم حتی لحافها و تشکهایشان را هم سر راه آن می گذاشتند و مردها ماموریت دیگری هم داشتند. بالا تر از وزوان به سمت میمه جایست به نام گشکن که موقع سیل عده ای باید جلو آب را از آنجا می گرفتند.

آن کانال باریک بعد از سالها عریض شد و دیگر کسی سیلی ندید. و کسی از پائه شدن روب قبله نگران نشد. منتها تنها چیزی که از آن دوران هنوز سر زبانهاست این است که اگر بخواهند از جربزه کسی بپرسند می گویند "یعنی گشکن بالاگیر هه؟" و این ضرب المثل شیرین که در باطن خود طنزی دارد هیچ نشانی از آن سیلابها دیگر ندارد. و البته رودخانه خشکیده ای که در وزوان جاریست و کاربرد اخیری که پیدا کرده است. پخت و پز نذری هیئت ابولفضل (ع) و شیفتگان است. که من همیشه آن تصویر را در یاد دارم:

پیاده ای و کتفهایت از زنجیر زدن کوره دردی مبهم دارد و زنجیری که تازه یاد گرفته ام دسته آن را از زبر کمر بندم رد کنم با گامهایم آهنگ می گیرد و صدا های سنج و دهل و نوای دو رگ خوانندگان هیئت از دورترها. کاش می شد فهمید کدام یکی هیئت امام حسین (ع) است. "یعنی آنها شب می آیند مسجد "جهانگیر"؟"  روی "پل روخونه" اون یکی پل پیداست و  جنب و جوش هیئت جانثاران بر روی آن. چشمها همینطور با صدا ها که به سمت مسجد جامع می آید می بینند زیر پایت را که کف رودخانه کنار دیوارش ستاره باران است بابت آتشها و دیگهای بر روی آن و شاید حتی چند شمعی که به نذر روشن است. زیر دیگهایی که بوی برنجشان لای بوی آهن زنجیر که به صورتت مالیده شده است پیداست. و قرمزی هیزمی که بوی دود و خمیرهای دور دیگ از لابلای آنهمه علت برای جلب توجه باز تو را به یاد خورشت نذری می اندازد. و آن صف طویل که انتهایش به مسجد بود. در بین راهش بشقابی پر از عطر قیمه به دستت می دادند و با ولع می خوردیش. همه آنها حتی آن لیوان دوغی که در خانه به آن لب نمی زدی انگار قورت نداده جذب همه سلولهای بدنت شده اند. آخ چقدر دلم تنگ شده برای هل دادن کودکانه برای گرفتن نذری و چقدر دلم تنگ شده به دوستهایم پز دهم که امشب "دو تا پشقابم بخوا"

شاد باشید و گشکن بالاگیر

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:35 توسط علی توانا |

سلام

۰- این شنبه هاست که می گذرد و همانطور که بارها گفته ام این عمر ماست که می رود. به هر حال این حقیقتیست که ما کمتر به آن اعتنا می کنیم " آمده ایم که برویم"

۱- هفته پیش نتایج کنکور کارشناسی ارشد مشخص شد و قبولی برای عده ای که آرزوهای خود را به دانشگاه پیوند زده اند قطعا خوشحال کننده خواهد بود. امید که راه یافتگان به این دوره بتوانند موفق باشند و راه نیافتگان تلاششان را دوباره یا در مسیری دیگر به کار گیرند. اینکه بگویم مردم منطقه ما باهوش هستند شاید از این گفته تعصب به ذهن متبادر شود. منتها شیوه درس خواندن خیلی از آنها به گونه ای نیست که بتوانند از پس کنکور بربیایند یا به خوبی بر بیایند. راستش چیزی که همه به آن اذعان دارند این است که قبل از اینکه هوش بخواهد باعث موفقیت شود این پشتکار و جدیت است که باعث موفقیت می شود. به عنوان نمونه ما از ابن سینا به عنوان یک نابغه نام می بریم حال آنکه در زندگیش از کودکی تا مرگ یک لحظه تلاش و کوشش متوقف نشده است. پس خواهشی که از جوانان و معلمین منطقه ام دارم این است که روحیه مطالعه و جدیت در درس را در بین دانش آموزان افزاش دهند. قطعا یکی از پارامترهای مورد نیاز برای پیشرفت، وجود نخبگان علمی و فرهنگی در هر منطقه می باشد. واقعا یک سال ریاضت و سختی باعث راحتی و لذت یک عمر میشود. یک سال بخور نون و تره . یک عمر بخور نون و کره

۲- در بین برخی از محققین باوری هست مبنی بر اینکه ایده های خوب به محض اینکه عنوان شوند همزمان به ذهن چند نفر دیگر هم خطور می کند و برای همین آنها سریع ایده های خود را به نتیجه لازم می رسانند و حاصل آن را در مجلات علمی چاپ می کنند. من هم تا حدودی به این مطلب معتقدم. به همین خاطر تصمیم گرفتم هر چه ایده از وزوان و منطقه به ذهنم می رسد را در این سایت بیاورم. تقریبا مطمئن هستم که هیچ یک از تاثیر گذاران وزوان این مطالب را نخواهند خواند منتها به این امید خواهم نوشت که شاید باعث شود که این مطالب بارقه ای در ذهن آنها بیفکند و مطلوب حاصل شود. و از آنجا که دایره افکار هر کس محدود است خواهش می کنم شما هم از آنچه که باعث پیشرفت و رفاه است را بگویید و بنویسید. به عنوان شروع : بعد از صاف کردن دشت نیاله که باعث افزایش کارایی آن شد. اگر خیابان شهید جمالیان ( دهنو) به همان شکل بلوار تا سید صالح خاتون ادامه پیدا کند هم دسترسی به آنجا بهتر می شود و هم اهالی محترم اذان مسیرشان کوتاه تر می شود و هم باعث رونق بابت عبور رهگذران خواهد شد و هم اینکه رهگذری خواهد بود که گذر از آن به خاطر مزارع اطرافش طرب انگیز خواهد شد.

شاد باشید و سخت کوش

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:30 توسط علی توانا |

سلام

استان اصفهان متاثر از سفر رییس جمهوری به آنجاست. ایشان که به گلپایگان رفتند و شاهین شهر. آیا به وزوان می روند؟ من که نمی دانم. با خود می اندیشم اگر ایشان به آنجا رفت مردم از او چه خواهند خواست. شاید مسولین استان یادشان بیاید جوانانی هم آنجا هستند که برای اشتغال ناچارند جلای وطن کنند. مهمترین دغدغه مردم منطقه ما نبود یا کمبود فرصتهای شغلی است. که بهترین گزینه توسعه فعالیتهای کشاورزی و دامپروری است. زمانی همه ما از آمدن کارخانه آهکان خوشحال شدیم. ولی شاید هنوز بسیاری نفهمیده باشند که آن کارخانه نفع چندانی نداشت. همانگونه که با خط درشت کنار جاده نوشته شده است بار برای تمام نقاط موجود است. پودرهای میکرونیزه ( اندازه ذرات ریز) این کارخانه برای هر صنعت کوچک و بزرگی با خلوص بالایی که این کارخانه دارد مشتری فراوانی دارد. ولی خوب بهره ای که برای اهالی داشته شاید همان داستان داوود قصه پست قبلی بود. البته قضاوت در این باره بهتر است با مسولین باشد. ولی در کل هر صنعتی که سرمایه گذار حاضر باشد در منطقه ما ایجاد کند حداکثر نیرویی که می تواند به کار گیرد ۲۰ یا ۳۰ نفر خواهد بود و البته اتفاقاتی که به پیکره محیط زیست منطقه وارد خواهد کرد بسیار زیانبار خواهد بود. منطقه ما استعداد فراوانی در برخی زمینه ها دارد که اگر بزرگان آن بیندیشند خواهند توانست رونق فراوانی را در آن ایجاد کنند. به امید آن روز. سفر آقای رییس جمهور را منشا اثرات مثبت و مفید می دانم و به این امید که به وزوان هم بیایند و به این امید که مسولین آنجا بتوانند ورزشگاه را سر و سامانی دهند. جاده ها را مناسب تر کنند و امکانات فرهنگی بیاورند و برای اشتغال جوانانش هم فکری بکنند.

دوست خوبم آقای وطن خواه هم مطلبی راجع به وزوان را منتشر کرده اند.

کم کم شعر سهراب هم دارد باز خواندنی می شود.

ظهر تابستان است، سایه ها می دانند که چه تابستانیست.

همچنان بهاری باشید.

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:52 توسط علی توانا |