تبليغاتX
وزوان، VAZVAN, vazvan
مهتاب بود و کفشهای ورنی آقای معلم زیر نور آن می درخشیدند. آنها نمی دانستند که فردا بعد از مدرسه با کفشهای زیادی که بیشتر آنها متعلق به مدرسه ای بود که می شناخت، به جایی آن طرف تر از مدرسه خواهند رفت. زیر آن گرد و خاک در جایی که یعنی قطب صنعتی بود شاید صدها دیوار بود که هر چهار تای آن متعلق بود به کسی یا کسانی که می خواستند از آن کارخانه سنگبری بسازند. همه هیجان زده:

"هلا یک،... دو،...، سه دیگر بار"* و دیوار ها بود که فرومی ریخت. شاید "چا تهرونیا" از دور پیدا بود. کودکان مدرسه ای نمی دانستند چرا ولی احساس می کردند که آن دیوارها متجاوزین به خاکشان هستند.

ورق زنگ زده فلزی کفشهای کارگاهی از قسمت پاره کفش به خوبی پیدا بود. آن کفشها هر روز به همانجایی که سالها پیش در کودکی رفته بود می رفتند و به خورد شدن سنگ آهک با پتک نگاه می کردند.

 مهتاب بود و ورق زنگ زده کفشهای کارگاهی داوود از زنگار برقی نداشت. چند سالی می شد که دیگر کسی کفش ورنی نمی پوشید.

* اخوان ثالث از شعر کتیبه

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34 توسط علی توانا |

سلام

وقتی دانش آموز دبیرستان بودم و زمانی که سالهای اول دانشگاه بودم، گوشه دفتر یا کتابهایم می نوشتم "آرزوهای بزرگ". البته به شکلی که نتوان خواندش یا خواندنش برای دیگران سخت باشد. فلسفه من از نوشتن آن دو کلمه که به نظرم آن زمان از زیباترین صفت و موصوفهایی بود که شنیدم این بود که هروقت آنرا دیدم به یاد آورم آرزوهایی بزرگی که در سر دارم. من شاید اگر آن موقع می گفتم چه آرزوهایی دارم همه سیر به من می خندیدند. ولی متاسفانه یا خوشبختانه آرزوهایی داشتم. و جالب آنکه بدون آنکه یادم بیاید بابت رسیدن به آنها تلاش زیادی کرده باشم به اکثر آنها رسیدم. البته اگر تلاشم بیشتر بود خوب بحث استفاده بهینه از وقت پیش می آمد که من از آن خوشم نمی آمد. حالا حکایت این دو شهر وزوان و میمه هم اینگونه شده است. کسانش آرزوهای بزرگی برایش در سر دارند که به نظر من دیر یا زود محقق خواهد شد. حتما خیلیها یادشان هست چطور وزوان صاحب دانشگاه شد و یا میمه. الان در دانشگاه وزوان حدود ۳۰۰۰ دانشجو حاضر است و این در حالیست که پیشرفت و اعتبار این دو دانشگاه در منطقه و کشور کاملا واضح است. شاید پدران ما داستانی شبیه آنچه در مورد دانشگاه گفتم را در مورد امکانات و ارگانهای دیگری که آورده شده است را به یاد دارند. اتفاقاتی که به قطع برگشتی در آنها نخواهد بود و استحقاق آن برای وزوان و میمه کاملا آشکار است و واضح.

به نظر من، روستاهای پویا در حال تبدیل شدن به شهر هستند و شهرها به شهرستان. و این ماجرا برای وزوان و میمه هم وجود دارد. منتها چیزی که وزوان و میمه دارند هویت است و ریشه چیزی که مثلا شاهین شهر ندارد یا سپاهانشهر. و ارزش دیگری که دارد نخبه هایی است که دارد و اینان وقتی در جایی به هم می رسند با افتخار می گویند :

به! سلام، خبیده! شما وژگونیده؟ چه خبر از وژگون؟ ایندد چه کار اکرده؟

و هیچ وقت این لهجه را از یاد نخواهند برد و دختران به فرزندانشان با غرور یاد خواهند داد. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:2 توسط علی توانا |

سلام

شاید یکی از سختترین کارها برای برخی نوشتن است ولی برای من نوشتن، عبارت است از نوشتن تصاویر ذهنی. قبلتر برای اثبات اینکه می توانم بنویسم سجع می گفتم یا حتی قصیده و غزل. زمانی به سبک محمود حکیمی می نوشتم و زمانی به سبک سعدی!. بعد تر از نوشتن برای درد دل کردن استفاده می کردم و مدتها این غده اشک گرفت و گریستن در نگرفت. به هر حال همه ما فراز هایی داشته ایم که همینطور نشیب هایی. با خودم گفتم بیایم از وزوان بنویسم که دیدم زهی خیال باطل. تصویر من از وزوان هیچ شباهتی به آن نداشت. مردم وزوان گاه شادند گاه غمگین ولی غم شادی تصویر من به هیچ کدام نمی ماند. وزوان زشت است و زیبا ولی این زشتی و زیبایی نوشته های من باز جور دیگری بود.

شاید به این دلیل بود که رفتم. و گرفتاریها مخصوصا برای من که نظم درستی ندارم و افکارم که هیچ جور مرا یاری نمی کردند.

ولی باز آمدم چون نوشتن در خاک آشنا را به همان دلیل که وزوان را و کودکیم را دوست می دارم دوست دارم. من در این مدت دوستانی پیدا کرده ام که از حال هم به نوعی خبر دار می شویم. این وبلاگ باعث شد که از دوستان میمه ای ام تا حرفی در می گیرد، سراغی از علی و بگیرم و یا هادی را از کاشان یا دهنو سراغ بگیرم و خیلی های دیگر را. این از لذت نوشتنی که گفتم شیرین تر است. در این دنیای مجازی دوستانی داشته باشی از آن آب و خاک از میمه و اذان و ونداده و وزوان.

من نتوانستم از آن لذتها چشم بپوشم. پس من باز آمدم. که بنویسم. از وزوان و از مردمش، نه برای آنها که برای لذت بردن خودمان و این ایده مشترک "  خوبی خوب است" را خواه وزوانی باشیم یا نه را در نوشته هایم بیاورم و من هیچ رسالتی به  نوشته هایم تحمیل نخواهم کرد. بگذار واژه ها هم گاه به دل خودشان کنار هم باشند.

نتیجه گیری اینکه من علی توانا هر شنبه تا زنده هستم و البته منظم (منظورم مشکلات تبدیل گرما به کار است) خواهم نوشت. و بسیار از این بابت هیجان زده هستم و خوشحال. و سپاسگزار همه خوانندگان که واقعا دوستشان دارم 

همچنان بهاری باشید.  

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 توسط علی توانا |

سلام

چهارده سالی می شود که دیگر زیاد وزوان نیستم. و بالطبع کودکان آن زمان جوانان برومند الان شده باشند. به هر حال از روی قیافه و حدس و گمان بعضا برخی از آنها را به یاد می آورم و گذر عمر را هم. مطمئنم اکثر آنها آنهایی را که زمانی در کودکی اسطوره هایم بودند را نمی شناسند و من شاید برای قدر شناسی و احترام به آنها برخیشان را برایتان بنویسم.

قبلتر "نامه" از اهمیت بیشتری نسبت به الان برخوردار بود. کارمند پست وزوان مرحوم "حاج سد آقا" بود. شخصیتی خونگرم و مهربان با کودکانی که سر گرفتن تمبر باطله ای یا کناره های تمبر از سر و کول هم بالا می رفتند. هنوز عینک نمره ۶ یا بیشترش را به یاد دارم و نامه هایی که می آمدند یا از صندوق پست کنار دفترش خالی می کرد.

اگر "محل بالا" که دفتر پست حاج سد آقا بود را به سمت دهنو می رفتی، منزل "علسگر"=علی عسگر بود. پیرمردی با سری طاس و قدی متوسط و دستانی قدرتمند که هر کودک دست و پا چلاقی در آن دوره خوب به یاد دارد.

ماجرای در رفتن دست یا پا از آنجا شروع می شد که مثلا ظهر گرما رفته باشی "باغستون" از درخت  بالا رفته و نرفته از ترس دشتبان بیفتی و پایی بچرخد. لنگ لنگان به خانه که رفتی دردش را می شود پنهان کرد ولی آن کبودی و تورم قصه ناسازی را آن بعد از ظهر ساز خواهند کرد.

مادر غرولند کنان دستی به چادر و دستی کودک گریان را می کشد به سمت خانه "اوستا علسگر" یک تخم مرغ هم برداشته. کودک با تجربه دیدن همان تخم مرغ برایش کافیست تا نعره اش به هوا برود. مادر می بردش که پایش را "هم" کند.

درب چوبی همیشه "نیم یو"=نیمه باز است. و صدای زن اوستا که با خشرویی به کودک می نگرد. و اوستا علسگر که بر مخده ای تکیه داده است با دستانی آماده.

مثل مرغی که پایش به بندی باشد کودک خودش را به این سو و آن سو می زند و مادر که سعی دارد فریادهای کودکش را آرام کند و دستهایی که با مهارت بر روی مچ پای کودک می لغزند. جام آب گرم را زن اوستا از سماور آورده و او و مادر منتظرند تا مگر اتفاق خوشایندی برای آن پای از جا دررفته بیفتد که بعد از حدود بیست دقیقه می افتد. و کودک شاید فیلسوفانه با خود می اندیشد " چه لذتی دارد فرج بعد از شدت" بقیه ماجرا سرگرم کننده است حتی برای کودک. در جام آرد نخودچی و پودر مورد و شاید نخود و آن تخم مرغ. پارچه ای بر روی پا و بعد خمیر موجود در جام را بر روی آن پارچه و باز پارچه بر روی آن . خمیر که خشک شد مثل گچ پار را در خود نگاه می دارد. و تا ده روز مرتب مادر از کودک می خواهد که پایش را زمین نگذارد. و حمام بعد از ده روز یعنی سلام باغستان و سلام درختها کودکی باز می آید که بیفتد.

شاید ۱۰ باری شده باشد که اوستا علسگر و مادرم آن بلایی که گفتم را سرم آورده باشند و چه ناله که از من در آن سقف خشتی می پیچید و چقدر دستانش را بوسیدم تا شاید بر دلش رحمی بیفتد. هر بار از شیطنت قبلی توبه می کردم ولی خوب در مورد شیطنتهای جدید قولی به دست و پایم نمی دادم.

بهاری باشید

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:35 توسط علی توانا |

سلام

نمی دانم چرا ولی باز آمدم که از خاک آشنا بنویسم. و قطعا این اولین باری نخواهد بود که باز می رویم و می آییم.

پایدار باشید.

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:26 توسط علی توانا |