بابت تاخیرم عذر مرا پذیرا باشید
قصد داشتم یه مدتی برم تو سکوت استراحت که همین اوایل یه چیزی به ذهنم خطور کرد که مرا وادار به نوشتن کرد
چی؟عجله نکن
اما یک شب برایم میسر شد آن شب که...
شامگاهی که در آن شامگاه من به وطنم باز می گردم
پرسش های دوستان و شکاکیت های دیگر دوستان تصمیم گرفتم مطلبی رو توضیح بدم که شاید برای دلیلی مشابه با دلیل من بوده که علی آقا یا بابگرده جان نیز از بیان هویتشون روی برمی تابند.
اللهم عجل لوليك الفرج
صبح را بارها از پشت پرچين خواب درك كرده ام و خواب را در حصار بودنش جايز نشمرده ام و نگاه را تا به فراسوي ديدن نا ديدني هاي شب به جاده دوخته ام بارها شنيده ام صداي أين ... را. چشم ها را خوب از خواب زدوده ام اشك هاي نديدن را پاك كرده ام اما دوباره
ا نتظار را نبودن را آيا خوب ميدانم؟ آيا به انتظارش چون يك منتظر ايستاده ام ؟
يك بار به انتظار يك نفر به انتظار ايستادم بارها ساعت را ديدم كوچه را رفتم و برگشتم شماره اش را گرفتم براي آمدنش خدا را قسم دادم وقتي خيلي ديرتر شد بغض آمد تنهايي به سراغم آمد
نه من منتظر واقعي منتظر نيستم
خدايا خودت بخواه كه او بيايد
ياد دارم غروب دم كرده تابستان هاي كودكي هايم را كه فارغ از تمام قيل و قال هاي مدرسه و حيات در ميان كوچه ها به دنبال يك توپ چنان ميدويدم كه انگار تمام دنيا در آن خلاصه شده است. گاه برداشت خرمن زحمت آب و خاك و پدرم در ميان انبوه در سيلان گردو خاك گويي دنيا رو به پايان است و گاه تازه كردن نفس در آن بلوا گويي جان رفته به تن باز مي گشت .
ياد دارم در انبوه آن برگ هاي پيچيده در جنون درخت بيد ساعت هايي كه در توقف پارك سر كردم. و صبحگاهان سرد خروس خوان كه با نيش آفتاب و سوزانندگي اش بيدار مي شدم و صداي غرغر مادر و خزيدن در زير پتو و باز بهانه به خدا تا سحر بيدار بودم از زهر نيش پشه
و آن آسمان صاف و سوراخ سوراخ از بارش ستاره ها و كاه كشاني كه با خود دل مرا تا فضانورد شدن برده بود.
و حال چه غروب دم كرده و كسل جواني ام در پس خستگي روزانه اي كه اگر به التهاب و سر در گمي اش فكر كنم شايد يادم برود كه چراغ عبور من از چهار راه رفتن سبز است و بوق ماشين ها...
ديگر از نم علف طراوت گل هاي وحشي در ياد جز خاطره اي نمانده است . گرچه هنوز براي كمك به آن بزرگ مرد آن خشونت و تلخي مزه كوفتن خرمن ها را مي بينم اما هر بار كه دور مي شوم از آن آرامش و سكون كودكي بغض گلويم را مي فشرد.
و نمي دانم غروب بزرگ سالي و پيري ام چگونه است اما به اميد آن روز كه باز باره تو را ببينم
اي وزوان.
یه چند وقتی به نت دسترسی نداشتم !!!!
این سری که برای دید و بازدید اومدم به شهر مادریم به اتفاق یکی از دوستان :
عید شما مبارک
من بعد از ارسال آخرین مطلب درگیر گردگیری و رفت و روب بودم و این دو روز عیدم به دید گذشت !(چون خونه زندگیم وزوان نیست لاجرم فعلا بازدید نداشتم ) امیدوارم تاخیرم را در ارسال مطلب جدید بپذیرید.
با امید به سالی پر از خیر و برکت
اما راجع به مطلب قبلی دوستان نظراتی دادن اما اونچه مدنظر من بود :
اولا نقد ما قال بود بدون توجه به این که آقا رضا وزوانیه و مسایلی از این دست.
ثانیا من نظر شما را در خصوص همین دو مطلب (نقد آقا رضا و کتاب آقای معینیان )بود نه اختلاف وزوان ومیمه !!
ثالثا در اون مخصوصا از آقا رضا و آقای وطنخواه خاصه و دیگران به دنبال نقد جزء جزء و ریز بودم نه کلی گویی.
محمد آقا که اصلا نظر ندادن بابگرده جان اونو به وقت دیگه محول کردن .
آقای وطنخواه و آقا رضا آقا سعید نسبت به مطلباتون نقد دارن برای همین بحثو با گذاشتن نظرات عزیزان در ادامه مطلب ادامه میدم.
از جناب مستطاب شیبانی هم دعوت میکنم لطف کنن یه نظر بذارن
با تشکر
چند وقت پیش یه مطلب انتقادی راجع به کتاب آقای معینیان خوندم و بعدش به گفته نویسنده این مطلب به ایشون هجمه هایی شد !!
دوست دارم نظر مخاطبانم راجع به این مطلب و کتاب فوق الذکر که خودش ریشه در اختلاف بین شهر من و شهر میمه داره رو بدونم و البته خیلی دوست دارم این مطالب از روی انصاف و اخلاق حسنه باشه .از دوستای میمه ای هم لطفا دعوت کنید که نظر بذارن به خصوص آقایان وطنخواه و معینیان .شاید برای من و مخاطبان یه جمع بندی به دست بیاره
منتظر نظراتتون هستم.
در ضمن برای دیدن اون مطلب انتقادی به ادامه همین مطلب مراجعه کنید.